محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2012
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گروه را به خواب ديدم » و وضع آنها را بگفت . آنگاه گفت : « ساريه به طرف كوه ! به طرف كوه ! » آنگاه رو به مردم كرد و گفت : « خدا را سپاهها هست ، شايد يكيشان به آنها برساند » و چون آن وقت و آن روز فرا رسيد ساريه و مسلمانان همسخن شدند كه به كوه تكيه كنند و چنين كردند و از يك سمت با دشمنان جنگيدند كه خدا هزيمتشان كرد و اين را براى عمر نوشتند و خبر دادند كه شهر را گرفتهاند و مردم آنجا را دعوت كردهاند و آنجا مقر دادهاند . يكى از مردم بنى مازن گويد : عمر ، سارية بن زنيم دئلى را سوى فسا و دارابگرد فرستاد كه آنجا را محاصره كرد ، آنگاه پارسيان همديگر را بخواندند و به صحرا زدند و انبوه شدند و از هر سو آهنگ او كردند . عمر به روز جمعه در اثناى خطبه گفت : « اى سارية بن زنيم به طرف كوه ! به طرف كوه ! » و چون آن روز در رسيد پهلوى مسلمانان كوهى بود كه اگر به آن پناه مىبردند دشمن تنها از يك سو ، سوى آنها توانست آمد ، به كوه پناه بردند و جنگ كردند و دشمنان را هزيمت كردند ساريه غنيمتها را گرفت كه از جمله يك جعبه جواهر بود كه گفت مسلمانان آن را به عمر ببخشند كه بخشيدند و آن را با خبر فتح همراه يكى براى عمر فرستاد . گويد : و چنان بود كه پيكها و فرستادگان جايزه مىگرفتند و حوايجشان انجام مىشد ، ساريه به پيك گفت : « به حساب جايزه ات خرجى راه را با چيزى كه پيش كسان خود نهى به قرض گير » پس آن مرد به بصره آمد و چنان كرد و برفت تا پيش عمر رسيد وقتى بود كه به كسان غذا مىداد و عصايى را كه شتر خويش را مىراند همراه داشت . پس آهنگ وى كرد و مقابلش ايستاد . عمر گفت : « بنشين » و او بنشست و چون غذا خورد عمر برفت و او نيز برخاست و به دنبال وى رفت . عمر پنداشت مرديست كه گرسنه مانده و چون به در خانهء خويش رسيد گفت : « در آى » و به نانوا گفت طبق نان را به مطبخ مسلمانان ببرد . و چون در خانه نشست