محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2013
تاريخ الطبرى ( فارسي )
غذاى وى را آوردند كه نان بود و روغن زيتون و نمك درشت و چون پيش نهادند به زن خود گفت : « مگر نمىآيى غذا بخورى ؟ » گفت : « گويا مردى آنجاست » عمر گفت : « آرى » گفت : « اگر مىخواستى پيش مردان نمايان شوم جامه اى جز اين برايم مىخريدى . » عمر گفت : « خوشدل نيستى كه بگويند ام كلثوم دختر على و زن عمر ؟ » گفت : « اين به چه كار من مىخورد ؟ » آنگاه به مرد گفت : « بيا بخور ، اگر خوشدل بود غذا بهتر از اين بود كه مىبينى . » و بخوردند و چون به سر بردند گفت : « اى امير مؤمنان ، فرستادهء سارية بن زنيم هستم . » گفت : « خوش آمدى » آنگاه فرستاده را چندان نزديك كرد كه رانش به ران وى خورد و از كار مسلمانان پرسيد ، سپس از كار سارية بن زنيم پرسيد و او قصهء جعبه را بگفت كه عمر در آن نگريست و بانگ زد : « خوش نيامدى تا پيش سپاه باز گردى و اين را ميان آنها تقسيم كنى » اين بگفت و او را براند . گفت : « اى امير مؤمنان ! شترم را خسته كردهام و به حساب جايزهام قرض گرفتهام ، چيزى به من بده كه توشهء راه كنم » و اصرار كرد تا شترش را با يكى از شتران زكات عوض كرد و شتر وى را بگرفت و جزو شتران زكات كرد . آنگاه فرستاده ، غضب ديده و محروم ، بازگشت تا به بصره رسيد و فرمان عمر را به كار بست .