محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2011

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اذربيان چنان كرد و عبيد الله استخوانى را كه جز به تبر نميشد شكست بگرفت و با دست بشكست و مغز آن را بيرون آورد كه مردى بسيار نيرومند بود . شاه برخاست و پاى او را بگرفت و گفت : « به تو پناهنده‌ام » و عبيد الله با وى پيمان كرد . و چنان شد كه سنگى از منجنيق به عبيد الله خورد و به ياران خويش وصيت كرد و گفت : « ان شاء الله اين شهر را خواهيد گشود به خونخواهى من ساعتى از مردم آنجا بكشيد . » و چنان كردند و بسيارى از مردم شهر را بكشتند . گويد : و چنان بود كه وقتى حكم بن ابى العاص شهرك را هزيمت كرده بود عثمان بن ابى العاص به دو پيوست و به عمر نوشت كه ميان من و كوفه شكافى هست كه بيم دارم دشمن از آنجا درآيد . عامل كوفه نيز نوشته بود كه ميان من و فلانجا شكافى هست . دو نامه با هم به عمر رسيد و ابو موسى را با هفتصد كس فرستاد و در بصره جاى داد . سخن از فتح فسا و دارابگرد عمرو گويد : سارية بن زنيم آهنگ فسا و دارابگرد كرد و چون به اردوگاه دشمن رسيد آنجا فرود آمد و چندانكه خدا خواست آنها را محاصره كرد ، آنگاه دشمنان فراهم آمدند و كردان فارس با آنها فراهم شدند و كار مسلمانان سخت شد كه گروهى عظيم بر ضد آنها فراهم آمده بودند . عمر در آن شب بخواب ديد كه مسلمانان و دشمنان در وقتى از روز ، به نبرد بودند ، روز بعد نداى نماز جماعت داد و چون وقتى كه نبرد آن را ديده بود در رسيد برون شد . به خواب ديده بود كه مسلمانان در صحرايى بودند كه اگر آنجا مىماندند محاصره مىشدند و اگر به كوهى كه پشت سرشان بود پناه مىبردند حمله از يكسو بود . پس به سخن ايستاد و گفت : « اى مردم من اين دو