محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2010

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه خسرو از مداين گريخته بود و به گور فارس پيوسته بود . حكم بن ابى العاص گويد : شهرك آهنگ من كرد . عبيد گويد : كسرى او را فرستاده بود . حكم گويد : با سپاه سوى من آمد . از گردنه اى فرود آمدند و همه آهن پوش بودند ، بيم كردم ديدگان كسان خيره شود و يكى را گفتم ميان مردم ندا دهد كه هر كه عمامه دارد آن را به چشمان خويش بپيچد و هر كه عمامه ندارد چشم فرو بندد ، و نيز ندا دادم كه از چهار پايان فرود آيند . گويد : و چون شهرك اين بديد او نيز فرود آمد . آنگاه ندا دادم سوار شويد ، در مقابل آنها صف بستيم ، آنها نيز سوار شدند . جارود بن عبدى را به ميمنه گماشتم ابو صفره يعنى پدر مهلب را به ميسره گماشتم ، دشمنان به مسلمانان حمله آوردند اما هزيمت شدند چنان كه صدايى از آنها به گوش نمىرسيد . جارود گفت : « اى امير ! سپاه برفت » گفتم : « خواهى ديد » گويد : چيزى نگذشت كه سپاه پارسيان باز آمد اما سواران نبودند ، مسلمانان در تعقيب آنها بودند كه مىكشتندشان و سرها مقابل من مىپراكند . يكى از شاهان فارس بنام مكعبر كه از خسرو بريده بود و به من پيوسته بود آنجا بود ، سرى بزرگ را پيش من آوردند ، مكعبر گفت : « اين اژدهاگ يعنى شهرك است » آنگاه پارسيان در شهر شاپور محاصره شدند و حكم با آنها صلح كرد . شاه آنجا اذربيان بود كه حكم از اذربيان براى جنگ مردم استخر كمك گرفت آنگاه عمر بمرد و عثمان عبيد الله بن معمر را بجاى حكم فرستاد . آنگاه عبيد الله خبر يافت كه اذربيان سر خيانت دارد و به دو گفت : « مىخواهم كه براى ياران من غذايى بسازى و گاوى بكشى و استخوانهاى آن را در سينى مقابل من نهى كه ليسيدن استخوان را دوست دارم . »