محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1994

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پس عمر وى را از كوفه عزل كرد سپس او را پيش خواند و گفت : « آيا وقتى ترا عزل كردم غمين شدى ؟ » گفت : « به خدا وقتى مرا فرستادى خرسند نشدم ، اما وقتى عزلم كردى غمين شدم . » گفت : « مىدانستم عاملى كار تو نيست اما به اين آيه عمل كردم كه گويد : * ( وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا في الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ 28 : 5 ) * » [ 1 ] يعنى : مىخواستيم بر آن كسان كه در آن سرزمين زبون بشمار رفته بودن دمنت نهيم و وارثانشان كنيم . خليد بن ذفره نمرى به نقل از پدرش روايتى چنين دارد با اين اضافه كه گويد : عمر به دو گفت : « اى عمار از وقتى كه آمده اى در بارهء شناسايى كسانى كه با آنها سرو كار دارى به خود مىبالى ؟ به خدا رفتارت ترا به بليه اى سخت مىكشاند . به خدا اگر عمرت دراز شود مست مىشوى و چون مست شدى به زحمت افتى از خدا مرگ بخواه » آنگاه رو به مردم كوفه كرد و گفت : « اى مردم كوفه كى را مىخواهيد ؟ » گفتند : « ابو موسى را » پس ابو موسى را از پس عمار سالار كوفه كرد كه يك سال آنجا بود و غلامش علف مىفروخت . وليد بن عبد شمس شنيده بود كه مىگفت : « به خدا صحبت هر قومى داشتم آنها را مرجح داشتم ، به خدا از آن روى شاهدان بصره را تكذيب نكردم كه صحبت مردم بصره داشته بودم ، اگر صحبت شما نيز داشته باشم با شما نكويى كنم . » وليد گفت : « زمينهاى ما را تو از ميان بردى و نبايد عامل ما باشى » آنگاه با تنى چند حركت كرد كه به نزد عمر رفتند و گفتند : « ما ابو موسى را

--> [ 1 ] سوره قصص ( 28 ) آيه 4