محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1982

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پس سراقه ، عبد الرحمن بن ربيعه را پيش فرستاد و از پى او روان شد ، تا وقتى از آذربيجان برون شد و راه باب گرفت نزديكيهاى آن به بكير رسيد و او را به پهلوى سپاه گماشت و با آرايش وارد ديار باب شد . عمر حبيب بن مسلمه را نيز به كمك او فرستاد ، وى را از جزيره روانه كرد و زياد بن حنظله را به جاى وى سوى جزيره فرستاد . و چون عبد الرحمن بن ربيعه در ديار باب به نزديك شاه رسيد ( در آن هنگام شاه آنجا شهر براز بود كه از مردم فارس بود و بر آن مرز بود و اصل وى از خاندان شهر براز شاه بود كه بنى اسرائيل را تباه كرد و شام را از آنها خالى كرد ) شهر براز نامه نوشت و امان خواست كه پيش عبد الرحمن آيد و او امان داد كه بيامد و گفت : « من در مقابل دشمنى سخت كوشم و اقوام مختلف كه به حرمت و اعتبار انتساب ندارند . شايسته نيست كه مرد صاحب اعتبار و خرد به امثال اينان كمك كند و بر ضد صاحبان اعتبار و ريشه ، از آنها كمك بگيرد كه مردم صاحب اعتبار هر كجا باشد خويشاوند صاحب اعتبار است . « من با مردم قبج و ارمن نسبتى ندارم ، شما بر ديار من و قوم من تسلط يافته‌ايد ، من اكنون از شما هستم ، دست من با دست شماست و دل من سوى شماست ، خدا ما و شما را مبارك بدارد ، جزيهء ما از شماست و ظفر با شماست كه هر چه خواهيد كنيد ، ما را به جزيه زبون مكنيد كه در مقابل دشمن ضعيف شويم . » عبد الرحمن گفت : « بالاتر از من مردى هست كه نزديك تو رسيده سوى او برو » و او را عبور داد كهسوى سراقه رفت و با وى چنان گفت . سراقه گفت : « اين را دربارهء كسانى كه همراه تو باشند مادام كه چنين باشند مىپذيرم ، هر كه بماند و جنگ نكند بناچار بايد جزيه دهد . » شهر براز پذيرفت و اين دربارهء مشركانى كه با دشمن جنگ مىكردند رسم شد و آنها كه جزيه نمىتوانستند داد ميبايد به جنگ روند تا جزيهء آن سال از آنها برداشته