محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1956
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بودند و همه مردم پادگانها از غنايم نهاوند همانند حاضران نبرد ، سهم داد كه آنها عقبدار مسلمانان بودند كه از سوى به آنها حمله نشود . گويد : و آن شب كه تلاقى دو گروه مىشده بود عمر از اضطراب بىخواب شد و پيوسته برون مىشد و خبر مىجست . يكى از مسلمانان براى كارى شبانه از خانه در آمد و سوارى به او برخورد كه سوى مدينه مىرفت و اين به شب سوم جنگ نهاوند بود . به دو گفت : « اى بنده خدا از كجا مىآيى ؟ » گفت : « از نهاوند » گفت : « چه خبر ؟ » گفت : « خبر خوش ، خدا نعمان را ظفر داد و خود او شهيد شد و مسلمانان غنيمت نهاوند را تقسيم كردند كه به سوار شش هزار رسيد . » سوار راه سپرد تا به مدينه رسيد . و آن مرد نيز برفت و شب بخفت و صبحگاهان سخن سوار را با كسان بگفت و خبر شايع شد و به عمر رسيد كه همچنان مضطرب بود و كس فرستاد و از او پرسيد كه قضيه را با وى بگفت . عمر گفت : « او راست گفت و تو راست مىگويى . اين عثيم ، پيك جنيان بود كه پيك انسيان را ديد . » پس از آن طريف با خبر فتح آمد و عمر گفت : « چه خبر ؟ » گفت : « خبرى بيشتر از فتح ندارم ، وقتى آمدم مسلمانان به تعقيب فراريان بودند و همه آماده بودند » و جز آنچه مايهء خوشدلى او بود نگفت . آنگاه عمر برفت و يارانش نيز با وى برفتند و به جستجوى خبر بود كه سوارى نمودار شد . عمر گفت : « بگوييد كيست ؟ » عثمان بن عفان گفت : « سائب است » همه گفتند : « سائب است » و چون نزديك او شد گفت : « چه خبر دارى ؟ »