محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1695

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت واى بر شما مگر آنچه را من مىبينم نمىبينيد ، اولى ديروز آمد و بر زمين ما چيره شد و آنچه را بزرگ مىشماريم تحقير كرد و اسب خويش را بر زيور ما بداشت و بدان بست و با فال نيك و عقل كامل خويش زمين ما را با آنچه در آن هست ببرد و امروز اين يكى آمد و پيش ما ايستاد و به فال نيك بر زمين ما به جاى ما ايستاد . » و چندان بگفت تا پارسيان را خشمگين كرد و آنها نيز وى را خشمگين كردند . چون روز ديگر شد رستم پيغام داد يكى را پيش ما فرستيد و مغيرة بن شعبه را سوى پارسيان فرستادند . ابو عثمان نهدى گويد : وقتى مغيره از پل گذشت و پيش پارسيان رسيد او را بداشتند و از رستم براى عبور وى اجازه خواستند و چيزى از سر و لباس خويش را تغيير ندادند كه بيشتر بىاعتنايى كرده باشند . وقتى مغيره بيامد پارسيان در لباس معمولى خود بودند ، تاجها و لباسهاى زربفت داشتند ، به اندازهء يك تير رس فرش گسترده بود كه مىبايد از آن گذشت تا به رستم رسيد . مغيره چهار رشته موى بافته داشت و برفت و با رستم بر تخت و مخدهء او نشست ، پارسيان بر او جستند و بكشيدند و از تخت به زير آوردند و بكوفتند . مغيره گفت : « از خردمندى شما سخنها شنيده بودم ، اما كسى را از شما سفيه تر نمىبينم ، ما مردم عرب همه برابريم و كسى از ما ديگرى را به بندگى نمىگيرد مگر آنكه اسير جنگ باشد ، پنداشتم كه شما نيز با قوم خويش برابريد چنان كه ما عربان برابريم ، بهتر بود به من مىگفتيد كه بعضىتان خداى بعضى ديگريد و كار من به نظر شما نارواست تا نكنم ، من خود نيامدم ، مرا دعوت كرديد ، اكنون بدانستم كه كارتان رو به زوال است و رو به مغلوب شدن داريد كه پادشاهى با اين روش و چنين عقلها نمىماند » زبونان قوم گفتند : « به خدا مرد عرب راست گفت » اما دهقانان گفتند : « به خدا سخنى گفت كه بندگان ما پيوسته بدان متمايل