محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1694

تاريخ الطبرى ( فارسي )

روز ديگر پارسيان پيغام دادند كه اين مرد را پيش ما فرست ، اما سعد حذيفة بن محصن را سوى آنها فرستاد كه با سر و لباسى همانند ربعى بيامد و چون نزديك فرش رسيد گفتند : « فرودآى » گفت : « اين در صورتى بود كه من به حاجت خويش پيش شما آمده باشم به شاهتان بگوييد آيا به سبب حاجت او آمده‌ام يا حاجت خودم ، اگر گويد ، به سبب حاجت خودم آمده‌ام دروغ مىگويد و باز مىگردم و با شما كارى ندارم ، اگر گويد به سبب حاجت اوست پيش شما همانجور كه دلم مىخواهد رفتار مىكنم » رستم گفت : « بگذاريد بيايد » حذيفه تا نزديك وى رفت ، رستم بر تخت بود و به دو گفت : « فرود آى » حذيفه گفت : « فرود نيايم » و چون از فرود آمدن دريغ كرد رستم گفت : « چرا تو آمدى و رفيق ديروزى ما نيامد ؟ » گفت : « اميرمان دوست دارد كه در سختى و سستى ميان ما عدالت كند اينك نوبت من است » گفت : « براى چه آمده‌ايد ؟ » گفت : « خداى عز و جل با دين خويش بر ما منت نهاد و آيات خويش را به ما نمود تا او را شناختيم كه از پيش منكر او بوديم ، آنگاه به ما فرمان داد كه مردم را به يكى از سه چيز بخوانيم و هر يك را پذيرفتند بپذيريم يكى اسلام كه اگر بپذيريد از ديار شما برويم ، يا جزيه كه اگر بدهيد ، اگر حاجت داشته باشيد از شما دفاع مىكنيم و يا جنگ » رستم گفت : « و يا صلح تا مدتى » گفت : « آرى ، سه روز از امشب » و چون رستم جز اين چيزى پيش او نيافت وى را پس فرستاد و به ياران خود