محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1932

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نعمان گفت : « شايد جنگ را صبحدم آغاز مىكردى و خدا روى ترا سياه نمىكرد » . اين سخن از آن رو گفت كه آن روز جمعه بود . آنگاه نعمان گفت : « ان شاء الله نماز مىكنم و پس از نماز به مقابلهء دشمن مىرويم . » و چون دو سپاه صف بستند نعمان به كسان گفت : « من سه بار تكبير مىگويم : وقتى تكبير اول بگفتم هر كسى بند پاپوش خود ببندد و خويشتن را مرتب كند و چون تكبير دوم بگفتم ، جامهء خويش محكم كند و براى حمله آماده شود و چون تكبير سوم بگفتم به آنها حمله كنيد كه من حمله كرده‌ام . » عجمان بيامدند كه همديگر را به زنجيرها بسته بودند تا فرار نكنند و مسلمانان به آنها حمله بردند و جنگ آغاز كردند ، تيرى به نعمان رسيد و كشته شد و برادرش سويد بن مقرن او را در جامه اش پيچيد و تا وقتى كه خدا مسلمانان را ظفر داد قتل وى را نهان داشت . پرچم را به حذيفة بن يمان داد و خدا ذو الحاجب را بكشت و نهاوند گشوده شد . و از آن پس ديگر عجمان را تجمعى نبود . ابو جعفر گويد : شنيدم كه عمر بن خطاب سائب بن اقرع وابسته ثقيف را كه مردى دبير و حسابدار بود بفرستاد و گفت : « به اين سپاه ملحق شو و آنجا باش و اگر خداوند مسلمانان را ظفر داد غنيمتشان را تقسيم كن و خمس خدا و خمس پيمبر را بگير و اگر سپاه بشكست به صحرا بزن كه دل زمين از روى آن بهتر است . » سائب گويد : وقتى خدا عز و جل نهاوند را بر مسلمانان گشود غنايم بسيار گرفتند و هنگامى كه من به كار تقسيم سرگرم بودم كافرى از مردم آنجا بيامد و گفت : « مرا به جان و كسان و خاندانم امان مىدهى تا گنجهاى نخيرجان را كه گنجهاى خاندان كسرى است به تو نشان دهم كه از آن تو و يارت شود و كس در آن شريك تو نباشد . » گفتم : « آرى » گفت : « پس يكى را با من بفرست ، تا گنجها را به او نشان دهم . »