محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1933
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : يكى را با وى فرستادم كه دو جعبهء بزرگ بياورد كه همه مرواريد و زمرد و ياقوت بود . و چون از تقسيم بر كسان فراغت يافتم آن را با خويش برداشتم و پيش عمر بن خطاب رفتم كه گفت : « سائب چه خبر دارى ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان ، خبر نيك ، خداوند فتحى بزرگ نصيب تو كرد و نعمان بن مقرن رحمه الله درگذشت . » عمر گفت : « انا الله و انا اليه راجعون . » آنگاه بگريست و زار زد كه لرزش شانه هاى او را ديدم . و چون رفتار او را بديدم گفتم : « به خدا اى امير مؤمنان پس از او كسى كه سر شناس باشد كشته نشد . » گفت : « اينان مسلمانان ناتوان بودهاند ، ولى آنكه عزت شهادتشان داد خودشان را و نسبهاشان را مىشناسد ، از شناسايى عمر ، پسر مادر عمر ، چه نتيجه مىبرند . » آنگاه برخاست كه برود گفتم : « مالى گرانقدر پيش من هست كه همراه آوردهام » آنگاه خبر دو جعبه را با وى گفتم . گفت : « دو جعبه را به بيت المال بسپار تا دربارهء آن بنگريم و خودت پيش سپاهت باز گرد . » گويد : جعبه ها را به بيت المال سپردم و شتابان سوى كوفه رفتم . گويد : عمر صبحگاه آن شب كه من حركت كرده بودم يكى را از پى من فرستاده بود و وقتى به من رسيد كه وارد كوفه شدم و شترم را خوابانيدم و او شترش را پشت شتر من خوابانيد و گفت : « پيش امير مؤمنان برو كه مرا از پى تو فرستاد و اينجا به تو رسيدم . » گفتم : « واى تو ، قضيه چيست و مرا براى چه مىخواهد ؟ » گفت : « به خدا نمىدانم . »