محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1916
تاريخ الطبرى ( فارسي )
جنون در او نديدى ؟ » گفت : « نه » گفت ، « او را بيار » و چون بيامد ما وقع را براى وى گفت . پس عمر برون شد و به مردم ندا داد و به منبر رفت و گفت ، « شما را بخدايى كه به اسلام هدايتتان كرده ، آيا چيزى ناخوشايند از من ديدهايد ؟ » گفتند . « نه ، براى چه ؟ » پس عمر خبر را براى آنها بگفت كه دريافتند و او در نيافته بود گفتند : « چنان مىگويد كه در طلب باران كوتاهى كرده اى ما را به طلب باران ببر . » آنگاه عمر مردم را خبر كرد و به پا خاست و سخن كرد و مختصر كرد آنگاه دو - ركعت نماز كرد و مختصر كرد ، سپس گفت : « خدايا ياران ما در كارمان درماندهاند و توان و نيرويمان از كار مانده و در كار خويش درماندهايم كه بى كمك تو قدرت و توانى نيست ما را سيراب كن و بندگان و بلاد را از خشكسالى برهان » عبد الرحمن بن غنم گويد : « عمر به سالاران ولايات نوشت و براى مردم مدينه و اطراف از آنها كمك خواست ، نخستين كسى كه پيش وى رسيد ابو عبيدة بن جراح بود كه چهار هزار بار خوراكى همراه داشت كه تقسيم آن را ميان مردم اطراف مدينه به عهدهء خود او گذاشت و چون به سر برد و پيش عمر آمد گفت كه چهار هزار درم به او بدهند » ابو عبيده گفت : « اى امير مؤمنان بدان حاجت ندارم كه خدا و ثواب او را منظور داشتهام ، آن را با دنيا مياميز » گفت : « بگير كه چون طلب نكرده اى باكى نيست » اما ابو عبيده ابا كرد . گفت : « بگير كه من براى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم كارى همانند اين انجام