محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1903
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : هرمزان به يقين دانست كه اگر مسلمان نشود كشته مىشود و مسلمان شد . عمر دو هزار مقررى او كرد و در مدينه منزل داد . گويد : عمر به مغيره گفت : « پارسى نمىدانى ، هر كس از شما پارسى بداند گيج شود و چون گيج شود لاغر شود كه پارسى عربان را بشكند . » آنگاه زيد بيامد و با وى سخن كرد و گفتار او را به عمر خبر داد و گفتار عمر را به هرمزان خبر داد . حسن گويد : « عمر به فرستادگان گفت شايد مسلمانان ذميان را آزار مىكنند و كارى مىكنند كه به سبب آن پيمان مىشكنند » گفتند : « بجز وفا و نيكرفتارى چيزى ندانيم . » گفت : « پس چرا چنين است » . اما در گفتار هيچكدامشان چيزى نيافت كه قانع شود و بصيرت يابد بجز احنف كه گفت : « اى امير مؤمنان به تو مىگويم ، ما را از پيشروى در ديار آنها منع كرده اى و فرمان داده اى به آنچه در دست داريم بس كنيم . پادشاه پارسيان زنده است و ميان آنهاست و مادام كه شاهشان در ميانشان هست با ما معارضه مىكنند هرگز دو پادشاه فراهم نيايند كه با هم سازگار باشند تا يكى ديگرى را بيرون كند چنان ديدهام كه آنچه پياپى از آنها گرفتهايم به سبب جنبشها بوده كه داشتهاند و اين شاهشان است كه تحريكشان مىكند و چنين خواهند كرد تا اجازه دهى در ديار آنها پيش رويم و وى را از قلمرو پارسيان برانيم و از كشورش بيرون كنيم و از قدرت امتش جدا كنيم كه اميد پارسيان ببرد و آرام گيرند » عمر گفت : « به خدا سخن راست آوردى و كار را چنان كه بايد بشكافتى » آنگاه در حوايج آنها نگريست و پسشان فرستاد . گويد : نامه پيش عمر آمد كه مردم نهاوند فراهم آمدهاند و مردم مهرگانقذق و مردم ولايت اهواز با نظر و رأى هرمزان همداستان شدهاند به همين سبب عمر به مسلمانان اجازهء پيش رفتن داد .