محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1902

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عمر گفت : « ترا مىكشم » گفت : « به من امان داده اى » عمر گفت : « دروغ ميگويى » انس گفت : « اى امير مؤمنان ، راست مىگويد امانش دادى » عمر گفت : « انس ، واى بر تو ! من به قاتل مجزاة و براء امان مىدهم ؟ به خدا ، يا دليلى بيار يا ترا عقوبت مىكنم » گفت : « به دو گفتى تا وقتى به من نگويى با تو كارى ندارم ، و نيز گفتى تا آب را ننوشى با تو كارى ندارم » اطرافيان عمر نيز چنين گفتند . عمر رو به هرمزان كرد و گفت : « فريبم دادى ، به خدا جز از مسلمان فريب نمىخوردم » پس هرمزان اسلام آورد و عمر دو هزار مقررى او كرد و در مدينه منزل داد . ابن عيسى گويد : روزى كه هرمزان آمد ، تا وقتى كه مترجم آمد مغيرة بن شعبه ترجمان بود كه چيزى از پارسى مىفهميد . عمر به مغيره گفت : « بگو از كدام سرزمينى ؟ » مغيره گفت : « از كدام ارضيه » هرمزان گفت : « مهرگانى » آنگاه عمر گفت : « از دليل خويش سخن كن » گفت : « چون زنده سخن كنم يا چون مرده » گفت : « چون زنده » گفت : « مرا امان داده اى . » عمر گفت : « مرا فريب دادى و حكم آنكه در جنگ فريب خورده باشد معين است به خدا امانت ندهم تا مسلمان شوى »