محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1837

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مغيرة بن شبل گويد : جرير از زمين مصادره شدهء سواد بر كنار فرات خريد و چون پيش عمر رفت به دو خبر داد و اين معامله را رد كرد و نپسنديد و از خريد چيزى كه ميان صاحبانش تقسيم نشده بود نهى كرد . محمد بن قيس گويد : به شعبى گفتم : « سواد به جنگ گرفته شد ؟ » گفت : « آرى ، همهء سرزمين ، بجز بعضى قلعه ها و حصارها كه بعضى به صلح تسليم شد و بعضى به جنگ » گفتم : « آيا مردم سواد پيش از آنكه فرار كنند ذمى بودند ؟ » گفت : « نه ولى وقتى دعوت شدند و به پرداخت خراج رضايت دادند و از آنها گرفته شد ، ذمى شدند . » حبيب بن ابى ثابت گويد : هيچيك از مردم سواد پيمانى نداشتند مگر بنى صلوبا و مردم حيره و بعض دهكده هاى فرات ، آنگاه خيانت كردند و پس از خيانت دعوتشان كردند كه ذمى مىشوند . سعيد گويد : عمر رضى الله عنه به سعد نوشت : « اگر خداوند جلولا را براى شما گشود ، قعقاع بن عمرو را بدنبال پارسيان روان كن تا در حلوان مقام گيرد و حفاظ مسلمانان باشد كه خدا سواد را برايتان محفوظ دارد . قعقاع بن عمرو با سپاهى از پراكندگان قبايل و عجمان به تعقيب پارسيان تا خانقين رفت و اسير گرفت و از مردمان جنگى هر چه به دست آورد بكشت ، مهران كشته شد و فيزران جان برد . و چون يزدگرد از هزيمت سپاه جلولا و كشته شدن مهران خبر يافت از حلوان به آهنگ وى برون شد و در حلوان سپاهى به سالارى خسرو شنوم بجا نهاد . گويد : قعقاع پيش رفت تا به قصر شيرين رسيد كه يك فرسخى حلوان بود و خسروشنوم به آهنگ وى برون شد و زينبى ، دهقان حلوان را پيش فرستاد كه قعقاع با او تلافى كرد و جنگ انداختند و زينبى كشته شد و عميرة بن طارق و عبد الله دعوى قتل وى كردند و قعقاع ساز و برگ وى را ميان آنها تقسيم كرد و عميره اين را موجب تحقير دانست .