محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1786
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عمرو پيوستند . ارطبون به عمرو نامه نوشت كه تو دوست و همانند منى . تو در قوم خويش چنانى كه من در قوم خودم . به خدا پس از اجنادين در فلسطين جايى را نخواهى گشود ، بازگرد و مغرور مشو كه تو نيز مانند كسانى كه پيش از تو بودهاند هزيمت شوى . عمرو يكى را كه به رومى سخن مىكرد پيش خواند و او را سوى ارطبون فرستاد و دستور داد كه به زبان رومى آشنايى نكند . گفت : « سخنان وى را بشنو كه ان شاء الله وقتى بازگشتى به من بگويى » و به ارطبون نوشت كه نامهء تو به من رسيد تو در ميان قوم خويش چنانى كه من در قوم خودم ، اگر چيزى كم و كاست داشتى فضيلت مرا نميشناختى . تو مىدانى كه من فاتح اين شهرم اما فلان و فلان و فلان ، وزيران او را نام برد ، بر تو تسلط يافتهاند ، نامه مرا بر آنها بخوان كه در كار ميان من و تو بنگرند . فرستاده با دستور عمرو برفت و چون پيش ارطبون رسيد نامه را در حضور كسان به دو داد كه آن را دروغ ناميد و آنها بخنديدند و شگفتى كردند و به ارطبون گفتند : « از كجا مىدانى كه وى فاتح اين شهر نيست . » گفت : « فاتح شهر مردى است كه عمر نام دارد و سه حرف است . » فرستاده پيش عمرو باز گشت و او بدانست كه مقصود عمر است و نامه نوشت و از او كمك خواست . نوشت : « من در مقابل شهرى كه بنام تو ذخيره شده به جنگى سخت دست زدهام ببين راى تو چيست ؟ » و چون نامهء عمرو به عمر رسيد بدانست كه وى اين سخن بيهوده نگفته و مردم را خبر كرد و با آنها روان شد تا به جابيه رسيد . عمر چهار بار راه سفر شام گرفته بود . بار اول سوار اسب بود ، بار دوم بر شتر بود ، سفر سوم بسر نرسيد كه طاعون در كار بود . سفر چهارم بر خرى سوار بود و وارد شام شد و كس در آنجا