محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1787

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گماشت و بازگشت . وقتى مىخواست سفر كند به سالاران سپاهها نوشت كه به روز معين با - يكه سواران در جابيه پيش وى آيند و كس را به كار خويش گمارند . و آنها چنان كه گفته بود در جابيه بديدار وى آمدند ، نخستين كس كه او را بديد يزدى بود پس از آن خالد بو كه سوار اسبان بودند و ديبا و حرير پوشيده بودند ، عمر فرود آمد و سنگ بر گرفت و به آنها زد و گفت : « چه زود از راه خويش بگشته‌ايد . شما كه از دا سال پيش سير شده‌ايد مرا با اين لباس استقبالى مىكنيد ! چه زود از پرخورى خودتان را گم كرده‌ايد . به خدا اگر سالار دويست كس بوديد و چنين رفتار كرده بوديد كسان ديگر را به جاى شما مىنهادم . » گفتند : « اى امير مؤمنان ، اين قباست كه پوشيده‌ايم و سلاح بتن داريم . » گفت : « در اين صورت بسيار خوب » . آنگاه سوار شد و وارد جابيه شد ، عمرو و شرحبيل در اجنادين بودند و از جاى خود تكان نخوردند . سخن از فتح بيت المقدس سالم بن عبد الله گويد : وقتى عمر رحمه الله به جابيه آمد يك مرد يهودى به او گفت : « اى امير مومنان سوى ديار خويش باز نگرد تا خدا ايليا را براى تو بگشايد . » در آن اثنا كه عمر در جابيه بود يك دسته سوار را ديد كه مىآمدند و همين كه نزديك او رسيدند شمشيرها را از نيام در آوردند . عمر گفت : « اين گروه امان مىخواهند » و چون پيش آمدند معلوم شد از مردم ايليا هستند و با عمر صلح كردند كه جزيه