محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1778

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىآيد . » گفت : « اينان مردمى پرتحملند . اگر با آنها پيمانى داشته باشيد بهتر از آنست كه شما را بجنگ بگيرند . راى مرا به دلخواه بپذيريد پيش از آنكه به ضرورت تسليم شويد . » گفتند : « پيرى خرف است و از جنگ بىخبر . » بعضى پيران غسان و بلقين گفته‌اند : « خدا صبورى مسلمانان را در ايام حمص پاداش داد و مردم حمص را دچار زلزله كرد و چنان بود كه مسلمانان به آنها حمله كردند و تكبير گفتند كه روميان در شهر دچار زلزله شدند و ديوارها فرو ريخت و هراسان پيش سران و صاحبنظران خويش رفتند كه از پيش راى به صلح داشته بودند اما آنها پاسخ ندادند و قوم را تحقير كردند . آنگاه مسلمانان تكبير ديگر گفتند و خانه هاى بسيار در شهر فرو ريخت و باز قوم هراسان پيش سران و صاحبنظران خويش رفتند و گفتند : « مگر عذاب خدا را نمىبينيد . » گفتند : « شما را بايد تقاضاى صلح كنيد . » قوم از بالاى حصار ندا دادند : صلح ! صلح ! مسلمانان از ماجرا خبر نداشتند و پذيرفتند و بويگ نيمه خانه هاشان صلح كردند به شرط آنكه املاك و بناهاى روميان را رها كنند و در آنجا منزل نگيرند و به خودشان واگذارند ، بعضىشان به ترتيب صلح دمشق صلح كردند كه يك دينار بدهند و غله اى از حاصل هر جريب بطور دايم ، در گشايش و سختى . بعضى ديگر به اندازه توان صلح كردند كه اگر حاصل بيشتر شد بيشتر دهند و اگر كمتر شد بكاهند . صلح دمشق و اردن چنين بود كه بعضى تعهد چيزى كرده بودند چه در گشايش باشند و چه در سختى و بعضى به اندازهء توان صلح كرده بودند ، اداره املاكى را كه شاهان قوم واگذاشته بودند به خود آنها سپردند . ابو عبيده ، سمط بن اسود را با بنى معاويه و اشعث بن مئناس را با مردم سكون و