محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1317

تاريخ الطبرى ( فارسي )

غنايم گرفته‌ام . » پيمبر گفت : « چرا به ناحق گرفتى ؟ » گفت : « محتاج آن بودم . » پيمبر گفت : « اى فضل ، سه درم را از او بگير . » پس از آن گفت : « اى مردم ، هر كه از صفتى ناخوش بر خويشتن بيم دارد برخيزد تا براى او دعا كنم » يكى برخاست و گفت : « اى پيمبر خدا ، من بدزبانم و بسيار مىخوابم » پيمبر گفت : « خدايا راستى و ايمان به دو عطا كن و اگر بخواهد بسيار خفتن را از او بگير » پس از آن مردى ديگر برخاست و گفت : « اى پيمبر خدا ، من دروغگويم ، من منافقم و گناهى نيست كه نكرده باشم . » عمر بن خطاب برخاست و گفت : « اى مرد خودت را رسوا كردى . » پيمبر گفت : « اى عمر رسوايى دنيا آسانتر از رسوايى آخرت است » آنگاه گفت : « خدايا راستى و ايمان به او عطا كن و او را سوى نيكى بگردان » . عمر سخنى گفت كه پيمبر بخنديد و گفت : « عمر با من است و من با عمرم ، و پس از من هر جا باشد حق با اوست » ايوب بن بشير گويد : « پيمبر خدا كه سر خويش را بسته بود از خانه در آمد و بر منبر نشست و نخست درود اصحاب احد گفت و براى آنها آمرزش خواست و درود بسيار گفت ، پس از آن گفت : « اى مردم ! خدا يكى از بندگان راميان دنيا و آنچه در پيشگاه خدا هست مخير كرد و او پيشگاه خدا را انتخاب كرد . » گويد : ابو بكر سخن او را فهم كرد و بدانست كه خويشتن را منظور دارد و بگريست و گفت : « ما جان و فرزندان خويش را به فداى تو مىكنيم . » پيمبر گفت : ابو بكر آرام باش ، اين درها را كه به مسجد باز است بنگريد و همه را ببنديد مگر آنچه از خانهء ابو بكر باشد ، كه هيچ كس را در مصاحبت خويش بهتر