محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1273

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به حضور پيمبر رسيدند با وى سخن كردند و به اسلام دعوتشان كرد و به مسلمانى گرويدند و مسلمانانى پاك اعتقاد شدند . ابن اسحاق گويد : پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم دربارهء زيد الخيل گفت : « هر يك از مردم را به فضيلتى ستودند چون پيش من آمد او را كمتر از آن ديدم كه گفته بودند ، مگر زيدالخيل كه بيشتر از آن بود كه دربارهء او گفته بودند » و او را زيدالخير ناميد ، و فيد و زمينهاى ديگر را به تيول او داد و در اين باره مكتوبى نوشت ، و زيد راه ديار خويش گرفت و پيمبر گفت : « اى كاش زيد از تب مدينه جان سالم به در برد » اما نام تب و كنايه آن را نياورد . و چون زيد به ديار نجد رسيد و بر سر آبى به نام قرده فرود آمد تب او را بگرفت و جان داد و پس از مرگ او زنش نامه هايى را كه پيمبر براى او نوشته بود بسوزانيد . در همين سال دهم هجرت ، مسيلمهء كذاب نامه به پيمبر خدا نوشت و دعوى داشت كه در پيمبرى با او شريك است . عبد الله بن ابى بكر گويد : مسيلمهء كذاب پسر حبيب به پيمبر خدا نامه اى نوشت به اين مضمون : « از مسيلمه پيمبر خدا به محمد پيمبر خدا ، درود بر تو كه مرا در كار پيمبرى شريك تو كرده‌اند كه نيم سرزمين از ما باشد و نيم سرزمين از قريش باشد ولى قريش قومى متجاوزند » و دو فرستاده اين نامه را براى پيمبر آوردند . نعيم بن مسعود اشجعى گويد : شنيدم كه پيمبر وقتى نامهء مسيلمه را خواند به فرستادگان گفت : « شما چه مىگوييد ؟ » فرستادگان گفتند : « ما همان مىگوييم كه او مىگويد . » پيمبر گفت : « اگر كشتن فرستادگان زشت نبود گردنتان را مىزدم . » آنگاه نامه اى