محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1657

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخت آمد و رستم از ساباط پيش شاه آمد و از كار وى با مسلمانان جويا شد و پرسيد كه آنها را چگونه ديده است ؟ » شاه گفت : « نمىدانستم كه در ميان عربان چنين مردانى هست كه خردمندتر و حاضرجوابتر و سخندانتر از شمايند ، با من به راستى سخن كردند ، گفتند وعده اى به آنها داده شده كه يا بدان دست مىيابند يا در راه آن جان مىدهند . ولى سرشان از همه احمقتر بود ، وقتى از جزيه سخن آوردند من مقدارى خاك به او دادم كه بر سر خود نهاد و برون رفت ، اگر خواسته بود اين كار را به عهده ديگرى نهاده بود كه من از واقع حال آنها خبر نداشتم . » رستم گفت : « اى پادشاه ! وى خردمند قوم بوده و اين را به فال نيك گرفته و بيشتر از ياران خود بصيرت داشته . » آنگاه رستم كه منجم و كاهن بود خشمگين و غمگين از پيش شاه در آمد و كس به تعقيب فرستادگان فرستاد و به محرم خويش گفت : « اگر فرستاده به آنها رسيد زمين خود را حفظ توانيم كرد و اگر به او دست نيافتند خدا زمين و فرزندان شما را خواهد گرفت . » فرستاده از حيره باز گشت كه به فرستادگان عرب دست نيافته بود ، رستم گفت : « بى گفتگو اين قوم سرزمين شما را ببردند . پسر حجامتگر در خور پادشاهى نيست . عربان كليدهاى سرزمين ما را بردند . » و خداى عز و جل به سبب اين واقعه خشم پارسيان را بيفزود . سعد پس از رفتن فرستادگان سوى يزدگرد ، دسته اى فرستاد كه برفتند تا به نزد گروهى از ماهيگيران رسيدند كه ماهى بسيار شكار كرده بودند . سواد بن مالك تميمى سوى نجاف و فراض رفت كه نزديك آنجا بود و سيصد - چهار پا از استر و خر و گاو براند كه بر آن ماهى بار كردند و صبحگاهان به اردوگاه رسيدند كه سعد ماهيها را ميان كسان تقسيم كرد و چهار پايان را نيز