محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1648
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را سوى ما نفرستاده و ندانستهايم كه براى جنگ كسى را معين كرده باشد و وقتى خبرى به ما رسيد خواهيم نوشت ، از خدا فيروزى بخواه كه ما در مقابل دنيايى پهناوريم با مردمى نيرومند كه از پيش دانستهايم كه سوى آنها خوانده مىشويم و خداى فرمود : « شما را به قومى نيرومند مىخوانند . » سعد در اثناى اين اقامت عاصم بن عمرو را سوى اسفل فرات فرستاد و او تا ميشان برفت ، به جستجوى گوسفند و گاو بود اما بدست نياورد و كسان كه در مزارع بودند بگريختند و در بيشه ها نهان شدند و عاصم پيش رفت تا بر كنار بيشه اى مردى را بگرفت و از او پرسش كرد و جاى گوسفند . گاو مىجست و آن كس قسم خورد و گفت : « نمىدانم » اما او چوپان چهار پايانى بود كه در آن بيشه بود و گاوى بانگ بر - آورد كه به خدا دروغ مىگويد اينك ماييم . عاصم وارد بيشه شد و گاوان را براند و سوى اردوگاه آورد كه سعد آن را ميان كسان تقسيم كرد و روزى چند در رفاه و فراوانى بودند . و چنان شد كه در ايام حجاج اين قضيه را براى وى گفتند ، چند كس از حاضران واقعه را پيش خواند كه يزيد بن عمر و وليد بن عبد شمس و زاهر از آن جمله بودند و از آنها پرسش كرد كه گفتند : « بله ما اين را شنيديم و ديديم و گاوان را برانديم » حجاج گفت : « دروغ مىگوييد » گفتند : « اگر تو آنجا بوده اى و ما نبودهايم چنين باشد » گفت : « راست مىگوييد ، كسان در اين باب چه مىگفتند ؟ » گفتند : « اين را نشان بشارتى دانستند كه از رضاى خدا و شكست دشمن ما خبر مىداد . » گفت : « اين بسبب آن بود كه جماعت نيكان و پرهيزكاران بودهاند . » گفتند : « ما خفاياى دلها را نمىدانستيم اما آنچه ديديم هيچ كس به دنيايى -