محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1629

تاريخ الطبرى ( فارسي )

محفز نيز گويد : در اين هنگام كه مسلمانان در سواد تاخت و تاز مىكردند پارسيان به رستم گفتند : « گويى انتظار مىبريد كه سوى ما آيند و نابود شويم . به خدا اى سرداران ! اين ضعف و زبونى از شما به ما مىرسد كه مردم پارس را پراكنده‌ايد كه از مقابلهء دشمن باز مانده‌اند ، به خدا اگر كشتن شما مايهء نابودى ما نمىشد هم اكنون خونتان را مىريختيم . اگر بس نكنيد شما را مىكشيم كه اگر نابود شديم از شما انتقام گرفته باشيم . » زياد گويد : فيرزان و رستم به پوران دختر كسرى گفتند : « زنان و رفيقگان خسرو و نيز زنان و رفيقگان خاندان خسرو را براى ما بنويس و پوران همه را در مكتوبى نوشت و به آنها داد و كس به طلب زنان فرستادند و همه را بياوردند و مردان بر آنها گماشتند و آزار دادند مگر ذكورى از فرزندان خسرو را بيابند اما كس از آن جمله پيش آنها نيافتند . زنان گفتند ، يا يكيشان گفت : « جوانى از فرزندان شهريار پسر خسرو مانده كه مادرش از مردم با دو رياست » كس پيش آن زن فرستادند و او را بياوردند و چنان بود كه در ايام شيرى كه همه زنان را در قصر ابيض فراهم آورده بود و همه ذكور را كشته بود ، زن ، پسر خود را از قصر برون فرستاده بود و با خالگان وى وعده نهاده بود و پسر را در زبيل پيش آنها فرستاده بود . و چون از زن در بارهء پسر پرسيدند جاى وى را نشان داد و كس فرستادند و او را بياوردند و به شاهى برداشتند . پسر بيست و يك سال داشت و همه بر او همسخن شدند و پارسيان آرام گرفتند و اطاعت وى كردند و سران قوم در اطاعت و اعانت وى از هم پيشى گرفتند و براى پادگانها و مرزها كه خسرو داشته بود و چون حيره و انبار و ابله و ديگر پادگانها سپاهها معين شد . و مثنى و مسلمانان از كار پارسيان و همدليشان در بارهء يزدگرد خبر يافتند و به عمر نامه نوشتند و خبر دادند كه از مردم اطراف انتظار شورش دارند و تا وقتى نامه