محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1611
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عمر گفت : « ازد قومى نكو است كه از نيك و بد نصيب دارد . » عرفجه گفت : « بدى در ميان ما شدت گرفت كه در يك ديار بوديم و خون ريختيم و با همديگر ستم كرديم و من از قوم بيمناك شدم و از آنها ببريدم و به اينان پيوستم كه سر و سالارشان بودم و در بارهء چيزى كه ميان من و دهقانان آنها رخ داد از من دلگير شدند و حسد آوردند و حق نشناختند . » عمر گفت : « ترا چه زيان ، وقتى از تو خوشدل نيستند سالارشان مباش . » و جرير را به جاى او گماشت و به جرير و مردم بجيله چنان وانمود كه عرفجه را به شام مىفرستد و آنها به عراق راغب شدند . جرير با قوم خويش به كمك مثنى سوى عراق رفت و به ذو قار رسيد و از آنجا به جل رفت و مثنى در مرج السباخ بود و از گفتهء بشير كه در حيره بود خبر يافته بود كه عجمان مهران را فرستادهاند و از مداين سوى حيره مىآيد و كس پيش جرير و عصمه فرستاد كه در آمدن شتاب كنند . عمر به آنها دستور داده بود كه تا ظفر نيابند از رود و پلى نگذرند و در بويب فراهم آمدند و دو اردوگاه در ساحل شرقى بويب به هم پيوست . بويب در ايام پارسيان كه آب بالا مىآمده بود مرداب فرات بوده بود كه در جوف مىريخت . اردوگاه مشركان در محل دار الورق بود و مسلمانان در محل سكون بودند . مجالد گويد : جنگجويان بنى كنانه و ازد كه هفتصد كس بودند پيش عمر آمدند گفت : « كدام جبهه را بيشتر دوست داريد ؟ » گفتند : « شام را كه كسان ما بيشتر از ما آنجا رفتهاند . » عمر گفت : « آنجا به قدر كفايت كس هست ، عراق ، عراق ، ديارى را كه خدا شوكت و شمار آن را كاسته بگذاريد و به جهاد قومى رويد كه معاش مرفه دارند ، شايد خدايتان از آن نصيبى دهد و با ديگر كسان ، آسوده سر كنيد . » غالب بن فلان ليثى و عرفجهء بارقى هر كدام به قوم خودشان گفتند و سخن