محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1602
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه كار خويش را تلافى كند ولى سليط و سران قوم او را قسم دادند كه نرود و گفتند : « عربان تا بودهاند با سپاهى مانند پارسيان رو به رو نشدهاند ، آنها براى ما بسيجيدهاند و با گروه و لوازم فراوان به مقابلهء ما آمدهاند كه تا كنون نيامده بودند اكنون در جايى مقر دارى كه مجال و پناه و راه داريم و كر و فر توانيم كرد » اما ابو عبيد اصرار ورزيد و گفت : « چنين نكنم به خدا ترسيده اى . » فرستاده ميان ذو الحاجب و ابو عبيد مردانشاه خصى بود و به مسلمانان گفت كه پارسيان تمسخرشان كردهاند و اصرار ابو عبيد بيفزود و راى ياران خويش را نپذيرفت و سليط را ترسو خواند و سليط گفت : « به خدا جرأت من از تو بيشتر است راى صواب را به تو گفتم و خواهى دانست . » اغر عجلى گويد : ذو الحاجب بيامد و بر ساحل فرات در نس الناطف اردو زد ابو عبيد بر ساحل فرات در مروحه اردو زده بود و ذو الحاجب گفت : « يا شما به طرف ما عبور كنيد و يا ما به طرف شما عبور مىكنيم » ابو عبيد گفت : « ما به طرف شما عبور مىكنيم » و ابن صلوبا براى دو گروه پل بست . پيش از آن دومه زن ابو عبيد در خار خانه بخواب ديده بود كه مردى با ظرفى از آسمان فرود آمد كه در آن شربتى بود و ابو عبيد و جبر و تنى چند از كسان وى از آن بنوشيدند و چون خواب خويش را با ابو عبيد در ميان نهاد گفت : « اين شهادت است » و با كسان وصيت كرد و گفت : « اگر من كشته شدم جبر سالار كسان است و اگر او كشته شد فلانى سالار شماست . » و همه كسانى را كه از شربت ظرف نوشيده بودند پياپى نام برد آنگاه گفت : « اگر ابو القاسم كشته شد مثنى را به سالارى برداريد » پس از آن با سپاه برفت و به طرف دشمن عبور كردند كه زمين بر مردم تنگ شد و كسان در هم آويختند و اسبان عرب از فيلان داس دار و اسبان زره دار و سواران مويين پوش رمان بود و چون مسلمانان حمله مىخواستند برد ، اسبان پيش نمىرفت و چون پارسيان با فيل و جرسها به مسلمانان حمله مىبردند دسته هايشان را پراكنده