محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1593
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كسان پياپى بيامدند ، نرسى نيز بيامد و در زندورد مقر گرفت و مردم روستاها از بالا تا پايين فرات بشوريدند . آنگاه مثنى با جماعتى برون شد تا در خفان مقر گيرد و از پشت آسيبى به او نرسد و همچنان ببود تا ابو عبيد پيش وى آمد . ابو عبيد سالار قوم بود و يك روز در خفان بماند تا همراهانش بياسايند و بسيار كس از شورشيان بر جاپان فراهم آمده بودند . آنگاه ابو عبيد از پس آسودن مردم و مركبان ، حركت كرد و مثنى را بر سواران گماشت ، پهلوى راست را به والق بن جيدار داد ، پهلوى چپ را به عمرو بن هيثم بن صلت بن حبيب سلمى سپرد . پهلو داران گروه جابان جشنس ماه و مردان شاه بودند سپاه مسلمانان در نمارق فرود آمد و جنگى سخت كردند كه خدا پارسيان را هزيمت كرد و جابان اسير شد ، مطر بن فضهء تميمى او را اسير كرد ، مردانشاه نيز اسير شد ، اكتل بن شماخ عكلى او را اسير كرد . اكتل گردن مردانشاه را زد . اما مطر بن فضه از جاپان فريب خورد و چيزى گرفت و او را رها كرد و مسلمانان وى را بگرفتند و پيش ابو عبيد آوردند و گفتند . « اين شاه است و بايد او را كشت » اما ابو عبيد گفت : « در مورد كشتن او از خدا بيم دارم كه يكى از مسلمانان امانش داده است و مسلمانان در كار دوستى و همدلى چون يك پيكرند و هر چه را يكى تعهد كند تعهد همگان است » گفتند : « اين شاه است » گفت : « و گر چه شاه باشد » و او را رها كرد . ابو عمران حفص گويد پارسيان ده سال كار جنگ را به رستم سپردند و او را به شاهى برداشتند . رستم منجم بود و علم نجوم نيك مىدانست و يكى به او گفت : « تو كه واقع حال را مىدانى چرا اين كار را پذيرفتى ؟ »