محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1559
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بياريد . » خالد بگفت تا شتران را بياوردند و رافع آنها را بسته نگهداشت تا از عطش به جان آمد آنگاه به آبگاه برد كه چندان آب بخورد تا سيراب شد و لبان آن را ببريد و دهان ببست كه نشخوار نكند و احشاى آن خالى شود ، آنگاه به خالد گفت : « حركت كن . » خالد با سپاه و بنه با شتاب روان شد و هر جا منزل مىگرفت چهار شتر را شكم مىدريد و آب شكنبه آن را مىگرفت و به اسبان مىداد و كسان از آبى كه همراه داشتند مىنوشيدند . روز آخر سفر صحرا ، خالد كه از سرنوشت ياران خويش بيمناك بود به رافع بن عميره كه چشم درد داشت گفت : « رافع چه بايد كرد ؟ » گفت : « ان شاء الله به آب رسيدى . و چون نزديك دو علامت رسيد بكسان گفت : « بنگريد آيا درختان كوچك خاردار مىبينيد ؟ » گفتند : « درخت نمىبينيم » گفت : « انا لله و انا اليه راجعون ، به خدا هلاك شديد و من نيز هلاك شدم ، بىپدرها درست نگاه كنيد » و چون جستجو كردند درختان را يافتند كه قطع شده بود و چيزى از آن به جا بود . و چون مسلمانان آن را بديدند تكبير گفتند و رافع بن عميره نيز تكبير گفت و گفت : « پاى درختان را بكنيد » و چون بكندند چشمه اى در آمد و بنوشيدند تا سيراب شدند پس از آن منزلگاهها پيوسته بود . رافع به خالد گفت : « به خدا فقط يك بار وقتى كه نوسال بودم با پدرم پاى اين آب آمده بودم » يكى از شاعران مسلمان در اين باره شعرى به اين مضمون گفت : « چه خوش چشمه اى بود و رافع چسان راه جست ؟ »