محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1546

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و از قسمت ديگر چندان مىماند كه قوت من شود و چون به طايفه اى مىتاخت مرا نزديك آنجا مىگذاشت و مىگفت : « چون آهنگ فلان و به همان رجز را شنيدى بدان كه منم و سوى من آى . » مدتى با او بودم آنگاه كله اى به من داد و پيش كسانم بازگشتم و اين نخستين مالى بود كه به دست آوردم . گويد : پس از آن سرور قوم خويش شدم و به صف مردان عرب در آمدم و چون بر آن چاه گذشتيم آن را بشناختم و از خانهء آن مرد پرسيدم كه با وى آشنا نبودند ، اما گفتند : زنده است و مرا پيش پسرانى بردند كه پس از مصاحبت من آورده بود و خبر خويش با آنها بگفتم گفتند : « فردا بيا كه بهترين وقت ديدار وى صبحگاهان است . » گويد : صبحگاهان برفتم كه مرا پيش وى بردند و او را از پردگاهش در آوردند و نزديك من نشاندند و پيوسته به يادش آوردم تا به ياد آورد و سخنم بشنيد و از گفتگوى ايام به طرب آمد و زياده مىخواست و مجلس ما به درازا كشيد و كودكان خسته شدند و پير را به چيزهاى نا خوشايند بيم دادند كه به سراپرده باز رود . و گفت : « مرا به ناخوشايند گرفتند » گفتم : « آرى » و به او چيز دادم و به هر يك از كسان او چيزى دادم و از آنجا برفتم . ابو سعيد مقبرى گويد : مروان بن حكم بن قباث گفت : « تو بزرگترى يا پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم ؟ » گفت : « پيمبر خدا بزرگتر از من بود و من بزرگسالتر از او بودم » مروان گفت : « قديمترين چيزى كه به ياد دارى چيست ؟ » گفت : « فضلهء يك سالهء فيل » مروان گفت : « شگفتانگيزترين چيزى كه ديدى چه بود ؟ » گفت : « يكى از مردم قضاعه بود كه وقتى به رشد رسيدم به سراغ كسى