محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1538

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويند : ابو سفيان راه مىرفت و بر دسته ها مىايستاد و مىگفت : « خدا را ، خدا - را ، شما مدافعان عرب و ياران اسلاميد و آنها مدافعان روم و ياران شركند ، خدايا اين يكى از روزهاى تست ، خدايا عباد تگران خويش را فيروزى بخش . گويند : يكى به خالد گفت : « روميان سخت بسيارند و مسلمانان بسيار اندك . خالد گفت : « روميان بسيار اندكند و مسلمانان سخت بسيار ، سپاه به فيروزى بسيار باشد و به شكست اندك ، نه به شمار مردان ، به خدا دلم مىخواست اسب كهرم سالم بود و شمار روميان دو برابر مىشد » و اين سخن از آن رو مىگفت كه اسب وى در راه لنگ شده بود . گويند : خالد به عكرمه و قعقاع كه بر دو پهلوى قلب بودند بگفت تا جنگ آغاز كنيد و قوم در هم آويختند و اسبان به جولان آمد در اين اثنا قاصد مدينه رسيد و سواران راه وى را گرفتند و گفتند : « خبر چيست ؟ » و او خبر نيك داد و گفت كه مدد در راه است ، اما در واقع خبر مرگ ابو بكر و سالارى ابو عبيده را آورده بود . چون قاصد را پيش خالد آوردند خبر مرگ ابو بكر را نهانى با وى بگفت و خبر داد كه با سپاه چه گفته است و خالد گفت : « نكو كردى همينجا باش » و نامه را بگرفت و در تيردان خود جا داد و بيم داشت اگر خبر را آشكار كند كار سپاه به پراكندگى انجامد و محمية بن زنيم كه همان قاصد بود با خالد بماند . آنگاه جرجه بيامد تا ميان دو صف ايستاد و بانگ بر آورد كه خالد سوى من آيد و خالد ، ابو عبيده را به جاى خود نهاد و برفت و ميان دو صف به رومى رسيد چنان كه گردن اسبانشان به هم خورد و همديگر را امان دادند . جرجه گفت : « اى خالد به من راست بگو و دروغ مگو كه آزاده دروغ نگويد مرا فريب مده كه مرد بزرگوار ، مرد خداشناس را فريب ندهد آيا خدا شمشيرى به پيمبر شما نازل كرده كه به تو داده و به طرف هر قومى كه بكشى آنها را