محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1531

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بكشتند . و چون خالد خبر يافت با جمعى از سواران سپاه فرارى شد و از ياران وى هر كه توانست بر اسب و شتر از خطر جان به در برد و از اردوگاه جدا شد و گريزان تا ذو المره برفت و عكرمه با سپاه بماند و عقبدار شد و نگذاشت باهان و سپاهش به دنبال آنها بروند و در حدود شام بماند . و چنان شد كه شرحبيل بن حسنه از پيش خالد بن وليد آمده بود و كسان با وى بودند ابو بكر او را بجاى وليد گماشت و با وى برون شد و سفارش كرد و چون شرحبيل به نزد خالد بن سعيد رسيد بيشتر ياران خود را همراه برد و در اين اثنا جمعى به نزد ابو بكر فراهم آمده بودند كه معاويه را امير آنها كرد و گفت به يزيد ملحق شود و معاويه به سپاه يزيد پيوست و چون در راه به خالد گذشت باقيماندهء ياران وى را همراه برد . عروة بن زبير گويد : عمر بن خطاب در بارهء خالد بن وليد و خالد بن سعيد با ابو بكر سخن بسيار كرد اما در بارهء خالد بن وليد به سخنان وى توجه نكرد و گفت : « شمشيرى را كه خدا بر روى كفار كشيده در نيام نمىكنم . » اما در بارهء خالد پس از آن حادثه كه رخ داد سخن عمر را شنيد . » عمرو بن عاص از راه معرقه رفت و ابو عبيده از راه خويش رفت و يزيد از راه تبوكيه رفت و شرحبيل به راه خويش رفت و ابو بكر آنها را نامزد ولايتهاى شام كرده بود . دانسته بود كه روميان به آنها مىپردازند و مىخواست كه هر كدام به نواحى ديگر نيز توجه داشته باشند و سستى نگيرند و چنان شد كه مىخواست . شعبى گويد : وقتى خالد بن سعيد به ذو المره رسيد و ابو بكر خبر يافت به دو نوشت به جاى خود باش كه پيشروى ، و عقبنشين از حادثه مىگريزى و چنان كه بايد با آن رو به رو نمىشوى و پايمردى نمىكنى . » و چون مدتى بگذشت و اجازه داد به مدينه در آيد خالد به دو گفت : « عذر من بپذير » گفت : « مگر خطايى كوچك است كه هنگام جنگ ترسو باشى » و چون خالد برفت ابو بكر گفت : « عمر و على خالد را بهتر مىشناختند اگر به