محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1530

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه ابو بكر با كسان سخن كرد و حمد و ثناى خدا و درود پيمبر به زبان آورد و گفت : « در هر كارى مرحلهء كمالى هست كه هر كس بدان رسد او را بس است هر كه براى خدا عمل كند خدا وى را بس است ، بكوشيد و همت كنيد كه همت نكوست ، بدانيد كه هر كه اعتقاد ندارد دين ندارد و هر كه مخلصانه عمل نكند پاداش ندارد و هر كه نيت خوب ندارد عملش بيهوده است . در كتاب خدا چندان ثواب براى جهاد آمده كه مسلمان بايد اشتغال به آن را دوست بدارد اين تجارتى است كه خدا به سوى آن دلالت كرده و به وسيلهء آن كسان را در دنيا و آخرت از زبونى نجات داده و به عزت رسانيده » آنگاه جمعى را به آن گروه كه به دور عمرو فراهم آورده بودند پيوست و او را امير فلسطين كرد و گفت از راهى كه معين كرده بود برود . به وليد نيز نامه نوشت و او را امير اردن كرد و يزيد بن ابى سفيان را پيش خواند و سپاه بسيار مركب از جمع كسانى كه به نزد وى آمده بودند داد كه سهيل بن عمرو و مكيانى همانند وى از آن جمله بودند و با پاى پياده او را بدرقه كرد . ابو عبيدة بن جراح را نيز بر جماعتى گماشت و امير حمص كرد و او را بدرقه كرد و هر دو پياده مىرفتند و مردم همراه و پشت سر آنها بودند . عباده گويد : وقتى وليد پيش خالد بن سعيد رسيد با وى كمك كرد و سپاه مسلمانان كه ابو بكر به كمك فرستاده بود بيامد كه آن را سپاه تبديل ناميدند . و چون از حركت اميران كه رو به سوى او داشتند خبر يافت به منظور كسب حرمت به روميان حمله برد و پشت سر خود را خالى نهاد و پيش از آمدن اميران به جنگ پرداخت و باهان به مقابلهء وى با سپاه خويش سوى دمشق آمد و خالد به همراهى ذو الكلاع و عكرمه و وليد با سپاه تا مرج الصفر ميان واقوصه و دمشق پيش رفت و در محاصرهء سپاهيان باهان افتاد كه راهها را بر او ببستند و او بىخبر بود و باهان حمله آورد و به سعيد پسر خالد بر خورد كه با گروهى به جستجوى آب بود و همه را