محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1511
تاريخ الطبرى ( فارسي )
چون او معتبر و و الا قدر نبود . هنگامى كه سپاه خالد در رسيد عربان انبار از بالاى حصار بانگ زدند كه انبار در خطر افتاد شتر بچه شتر مىبرد . شيرزاد چون بانگ آنها را شنيد گفت : « چه مىگويند ؟ » و چون براى وى توضيح كردند گفت : « اين قوم براى خويش فال بد مىزنند و هر كه براى خويشتن فال بد زند دچار آن شود به خدا اگر خالد جنگ نياغازد با وى صلح مىكنم » در اين اثنا خالد با مقدمهء سپاه بيامد و به دور خندق گشت و جنگ آغاز كرد كه هنگام جنگ از حمله شكيب نداشت و به تيراندازان خويش گفت : « كسانى را مىبينم كه جنگ نمىدانند چشمانشان را نشانه كنيد و به جز آن كارى نداشته باشيد . » تيراندازان پياپى تير رها كردند و آن روز هزار چشم كور شد و اين جنگ را ذات العيون نام دادند . آنگاه بانگ بر آمد كه ديدگان مردم انبار برفت ، شيرزاد پرسيد : « چه مىگويند ؟ » و چون براى وى توضيح دادند گفت : « اباذ ، اباذ . » و براى صلح كسان پيش خالد فرستاد اما خالد به شرايط صلح رضايت نداد و فرستادگان او را پس فرستاد ، آنگاه شتران وامانده سپاه را به تنگترين محل خندق آورد و بكشت و در خندق افكند و آن را پر كرد . و به آنجا حمله برد و مسلمانان و مشركان در خندق رو به رو شدند و مردم انبار سوى قلعهء خويش پناه بردند و شيرزاد كس براى صلح پيش خالد فرستاد و به شرايط وى تن در داد و مقرر شد كه وى را با سوارانش به محلشان برساند و مال و كالا همراه نبرند . چون شيرزاد پيش بهمن جاذويه رسيد و ماجراى خويش را با وى بگفت بهمن او را ملامت كرد و شيرزاد گفت : « من با جماعتى بودم كه عقل نداشتند و اصلشان از عرب بود و چون دشمن به سوى ما آمد براى خويش فال بد زدند و كمتر مىشود