محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1510

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مگس شكايت داشت ، خالد به دو گفت . « صبر كن كه مىخواهم اردوگاههايى را كه عياض مامور آن بوده است از پيش بردارم و به جاى آنها عربان را سكونت دهم و خطر حمله از پشت سر به مسلمانان از ميان برخيزد و عربان بىزحمت و اشكال پيش ما توانند آمد كه خليفه چنين دستور داده و اين كار سختى را از قوم بر - مىدارد . » يكى از مردم اشجع در بارهء مگسان كه ابن وثيمه از آن شكايت داشت شعرى به اين مضمون گفت : « مركوب خويش را در كربلا و هم در يمن » « چندان نگهداشتم كه لاغر شد » « از هر توقفگاهى برود باز سوى آن برگردد » « حقا كه آن را خوار مىدارم » « و مگسان كبود چشم آن را » « از آبگاه باز مىدارد . » قصهء انبار و ذات العيون و سخن از كلواذى طلحه گويد : وقتى خالد از حيره در آمد اقرع بن حابس بر مقدمهء سپاه وى بود و چون اقرع در يك منزلى پيش از انبار فرود آمد گروهى از مسلمانان شترشان بچه آورد اما توقف نمىتوانستند كرد و ناچار بودند با داشتن بچه شتر شيرى حركت كنند و چون نداى رحيل دادند پستان شتران را بستند و بچه شتران را كه راه رفتن نمىتوانست بر پشت شتر نهادند و تا انبار برفتند كه مردم آنجا حصارى شده بودند و خندق زده بودند و از بالاى قلعه عربان را مىديدند . شيرزاد فرمانرواى ساباط ، سالار سپاه آنجا بود كه خردمندترين مردم عجم بود و در ميان عربان و عجمان آن ديار كس