محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1503
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شعبى گويد : وقتى شويل پيش خالد آمد گفت : « وقتى شنيدم كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم از فتح حيره سخن مىكرد كرامه را از او خواستم و گفت : « وقتى حيره به جنگ گشوده شد كرامه از آن تو باشد » كسان بر اين قضيه شهادت دادند و خالد به اين شرط با مردم حيره صلح كرد كه كرامه را به شويل دهند و اين قضيه بر - خاندان و مردم وى گران آمد و آن را تحمل ناپذير شمردند . اما كرامه گفت : « اهميت ندهيد ، صبر كنيد ، در بارهء زنى كه به سن هشتاد رسيده نگران مباشيد ، مردى احمق است كه مرا در جوانى ديده و پندارد كه جوانى دوام دارد . » پس كرامه را به خالد دادند و خالد او را به شويل داد . كرامه به شويل گفت : « ترا به پيره زنى چنين كه مىبينى چه حاجت ، بيا در مقابل من فديه بگير . » گفت : « نمىپذيرم مگر مقدار فديه را خودم معين كنم » گفت : « تعيين فديه با تو باشد » شويل گفت : « مادر بخطا باشم اگر كمتر از هزار درم بگيرم » كرامه اين را بسيار شمرد تا او را فريب دهد . آنگاه فديه را براى وى آورد و پيش كسان خويش باز گشت . و چون مردم از ما وقع خبر يافتند شويل را ملامت كردند و گفت : « نمىدانستم بالاى هزار عددى هست . » اما خالد گفت : « تو چيزى خواستى و خدا چيز ديگر خواست ، ظاهر را مىگيريم و ترا و آنچه را كه نيت داشته اى راست باشد يا دروغ وا مىگذاريم . » و هم شعبى گويد : وقتى خالد حيره را بگشود نماز فتح را هشت ركعت كرد كه در اثناى آن سلام نماز نگفت آنگاه روى بگردانيد و گفت : « در جنگ موته نه شمشير در دست من شكست اما هيچ قومى را چون پارسيان نديدم و ميان پارسيان