محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1471
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شبانگاه به آنها حمله كن مگر ميان ما و آنها دشمنى افتد و از هم ببريم ، اگر حمله نكنى بيم داريم مردم از دور ما پراكنده شوند و سوى آنها روند ، اين قوم از پيوستن كسان مغرور شدهاند و اميد پيوستن كسان ديگر دارند . » زياد گفت : « چنان كه خواهيد » و آنها جمع خويش را فراهم آوردند و شبانگاه به محجرهاى قوم حمله بردند و آنها را به دور آتشهاى خويش نشسته بودند و حمله كنندگان توانستند كسانى را كه منظور داشتند بشناسند و به بنى عمرو بن معاويه پرداختند كه جماعت و موكب قوم از ايشان بود و در پنج گروه بر آنها حمله بردند و مشرح و مخصوص و جمد و ابضعه و خواهرشان را كه لعنت بر آنها باد ، بكشتند و از كسان آنها بسيار كشته شد و هر كه توان داشت فرار كرد و بنى عمرو بن معاويه زبون شدند و پس از آن كارى از آنها ساخته نبود . زياد با اسير و غنيمت بازگشت و از اردوگاه اشعث و بنى الحارث بن معاويه گذشت و زنان بنى عمرو بن معاويه استغاثه كردند و بانگ بر آوردند : « اى اشعث ! اى اشعث ! خاله هايت را مىبرند ، خاله هايت را مىبرند . » و مردم بنى الحارث به هيجان آمدند و زنان را نجات دادند . اشعث مىدانست كه وقتى زياد و سپاهش از حادثه با خبر شوند از او و بنى - الحارث بن معاويه و بنى عمرو بن معاويه دست بر نمىدارند ، و بنى الحارث و بنى عمرو را با آن گروه از مردم سكاسك و كسانى از قبايل اطراف كه اطاعت او مىكردند ، فراهم آورد . در اين هنگام وضع قبايل حضر موت مشخص شد : ياران زياد بر اطاعت وى بماندند و مردم كنده به كفر گراييدند ، و چون صف قبايل مشخص شد ، زياد به مهاجر نامه نوشت و كسان نيز نوشتند و او عكرمه را جانشين خويش كرد و با سبكروان سپاه ، صهيد ، صحراى ميان مارب و حضرموت را با شتاب طى كرد و پيش زياد رسيد و سوى كنده رفتند كه سالارشان اشعث بود و در محجر زرقان تلاقى شد و