محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1247

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « نه ، تو بنشين . » گويد : و من نشستم و پيمبر بر زمين نشست و با خويش گفتم : « به خدا كار پادشاه چنين نيست . » آنگاه گفت : « اى عدى مگر تو از فرقه ركوسى نيستى ؟ » گفتم : « چرا » گفت : « مگر از قوم خود چهار يك نمىگرفتى ؟ » گفتم : « چرا . » گفت : « مطابق دينت اين بر تو حلال نيست . » گفتم : « آرى به خدا چنين است » و بدانستم كه او پيمبر مرسل است و از چيزهاى ندانسته خبر دارد . آنگاه پيمبر گفت : « اى عدى شايد مانع مسلمانى تو اينست كه مىبينى مسلمانان فقيرند ، به خدا ميان آنها چندان مال فراوان شود كه كس براى گرفتن آن نباشد . شايد مانع مسلمانى تو اينست كه مىبينى دشمن مسلمانان بسيار است و شمارشان اندك است به خدا چنان شود كه زنى بر شتر خود از قادسيه درآيد و به زيارت كعبه رود و جز خدا از هيچكس بيم نداشته باشد . شايد مانع مسلمانى تو اينست كه مىبينى قدرت و ملك به دست ديگران است ، به خدا خواهى شنيد كه مسلمانان قصرهاى سپيد سرزمين بابل را گشوده‌اند . » گويد : و من مسلمان شدم ، اينك دو قضيه انجام شده و يكى به جاى مانده است ، به خدا قصرهاى سپيد سرزمين بابل را ديده‌ام كه گشوده شد و ديدم كه زنى بر شتر خويش از قادسيه برون مىشود و از چيزى بيم ندارد و كعبه را زيارت مىكند ، به خدا سومى نيز مىشود و مال چندان فراوان شود كه كس براى گرفتن آن نباشد . واقدى گويد : و هم در اين سال فرستادگان قبيلهء تميم پيش پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم آمدند .