محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1442

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يكى برفت و باز آمد و گفت : « سراب است » علا و كسان همچنان دعا كردند و باز سرابى درخشيد و باز چنان بود و باز سراب ديگر درخشيد و يكى رفت و آمد و گفت : « آبست » علا با كسان برخاست و سوى آب رفتيم و بنوشيديم و شستشو كرديم و چون روز بر آمد شتران از هر طرف سوى ما آمد و بخفت و هر كس بار خويش را بر گرفت و نخى كم نبود و شتران را آب داديم و آب نوشيديم و به راه افتاديم . گويد : ابو هريره رفيق من بود و چون از آنجا برفتيم گفت : « محل آب را مىشناسى ؟ » گفتم : « اين سرزمين را از همهء مردم عرب بهتر مىشناسم . » گفت : « با من بيا تا لب آب رويم . » گويد : و با وى آنجا رفتم كه نه بركه اى بود و نه اثرى از آب نمايان بود . به دو گفتم : « اگر بر كه گم نشده بود مىگفتم اينجا همانجاست ، و پيش از اين هرگز آبى اينجا نديده‌ام . » در اين وقت ظرفى پر آب ديدم و ابو هريره به من گفت : « اى ابو سهم ! به خدا اينجا همانجاست و براى همين ظرف بازگشتم و ترا همراه آوردم كه ظرف خويش را آب كرده بودم و كنار بر كه جا گذاشته بودم . » گفتم : « اين از جمله منتهاى خدا بود و آيت وى بود كه آن را شناختم و يا باران بود كه به ما داد و منت نهاد و آن را شناختم . » آنگاه ستايش خدا كرديم و برفتيم تا به هجر رسيديم . گويد : علا كس پيش جارود و يك مرد ديگر فرستاد كه با مردم عبد القيس از ناحيهء خويش در مقابل حطم فرود آيند و همه مسلمانان به نزد علا فراهم آمدند و مسلمانان و مشركان خندق زدند و روزها جنگ بود آنگاه سوى خندقهاى خويش مىشدند و بدينسان يك ماه گذشت و يك شب مسلمانان از اردوگاه مشركان غوغايى سخت شنيدند كه گويى غوغاى