محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1441
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مقاعس و بطون بىحركت بودند بجز قيس بن عاصم كه وقتى زبرقان بن بدر مال زكات عوف و ابنا را به مدينه برد ، مال زكات را كه پيش وى فراهم آمده بود ميان مردم مقاعس و بطون تقسيم كرد . مردم عوف و ابنا به مقاعس و بطون مشغول بودند و چون قيس بن عاصم ديد كه طايفهء رباب و عمرو به علا پيوستند از كار خود پشيمان شد و از رفتار خويش بگشت و چيزى از مال زكات را پيش علا برد و با وى آهنگ جنگ مردم بحرين كرد و علا وى را گرامى داشت و از قوم عمرو بن سعد چندان كس به علا پيوست كه همانند سپاه وى بود و او ما را از راه دهنا برد و چون بدل دهنا رسيديم و حنانات و عرافات از چپ و راست ما بود خداى عز و جل خواست آيات خويش را به ما بنماياند . علا فرود آمد و به مردم گفت فرود آيند و در دل شب شتران بگريخت و پيش ما شتر و توشه و جوال و خيمه نماند كه همه بار بر شتران به دل ريگزار رفته بود و اين به هنگامى بود كه فرود آمده بودند و هنوز بار نگشوده بودند و سخت غمگين شديم و به همديگر وصيت مىكرديم كه منادى علا بانگ زد كه فراهم آييد . و چون فراهم آمديم گفت : « چرا چنين شدهايد و وحشت كردهايد ؟ » كسان گفتند : « ملامتمان نبايد كرد كه چون فردا شود و آفتاب گرم شود هلاك مىشويم . » گفت : « اى مردم ! ترس مداريد ، مگر شما مسلمان نيستيد ؟ مگر به راه خدا نمىرويد ؟ مگر ياران خدا نيستيد ؟ » گفتند : « چرا » گفت : « پس بدانيد كه خدا كسانى چون شما را به حال خود رها نمىكند . » و چون صبح دميد ، منادى نداى نماز صبح داد و علا با ما نماز صبح بكرد كه بعض وضو داشتيم و بعض ديگر تيمم كرديم ، و چون نماز بكرد زانو زد و مردم نيز زانو زدند و دعا كرد و مردم نيز با وى دعا كردند و در پرتو آفتاب سرابى درخشيد و علا به صف كسان نگريست و گفت : يكى ببيند اين چيست ؟ »