محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1438

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند : « آرى » گفت : « مىدانيد يا ديده‌ايد ؟ » گفتند : « نه ، مىدانيم » گفت : « پيمبران سلف چه شدند ؟ » گفتند : « همگان مرده‌اند . » گفت : « محمد نيز چون پيمبران سلف در گذشت و من شهادت مىدهم كه خدايى بجز خداى يگانه نيست و محمد بنده و فرستادهء اوست و تو سالار و سرور مايى . » قوم گفتند : « ما نيز شهادت مىدهيم كه خدايى بجز خداى يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست . » پس از آن قوم عبد القيس بر اسلام خويش بماندند و دست به كارى نزدند و كس را با آنها كارى نبود و ديگر قوم ربيعه را با منذر و مسلمانان به حال خود گذاشتند و منذر تا زنده بود به كار آنها سر گرم بود و چون بمرد ياران وى را در دو جا محاصره كردند كه علاء آنها را نجات داد . ابو جعفر گويد : اما روايت ابن اسحاق در بارهء اين واقعه چنين است كه وقتى خالد بن وليد از كار يمامه فراغت يافت ، ابو بكر رضى الله عنه علاء بن حضرمى را فرستاد و علاء همان كس بود كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم او را سوى منذر بن ساوى عبدى فرستاد و علاء كه عامل پيمبر خدا بود آنجا بماند و پس از در گذشت پيمبر خدا منذر بن ساوى در بحرين بمرد در آن وقت عمرو بن عاص در عمان بود و از ديار منذر بن ساوى گذشت و او كه در حال مرگ بود از عمرو پرسيد كه پيمبر خدا براى مرد مسلمان به هنگام مرگ چقدر از مال وى را مقرر مىداشت ؟ عمرو بن عاص گفت : « يك سوم مال حق وى بود . » منذر گفت : « به نظر تو با يك سوم مالم چه كنم ؟ »