محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1439

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عمرو گويد : به دو گفتم : « يك سوم را ميان خويشاوندان خود تقسيم كن و اگر خواهى وقف كن كه پس از تو براى اهل وقف بماند . » گفت : « دوست ندارم مالم را وقف و ممنوع كنم چون حيواناتى كه در ايام جاهليت ممنوع مىشد ، آن را تقسيم كن و به كسانى كه مىگويم بده كه هر چه خواهند با آن كنند . » گويد : و عمرو گفتار وى را با حرمت ياد مىكرد . پس از آن قوم ربيعه در بحرين مانند ديگر عربان از دين بگشتند مگر جارود ابن عمرو بن حنش كه با قوم خويش بر اسلام بماند و چون از وفات پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم و ارتداد عربان خبر يافت ، به سخن ايستاد و گفت : « شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و شهادت مىدهم كه محمد بنده و فرستادهء اوست و هر كه اين شهادت را ندهد او را كافر مىشمارم . » ولى مردم ربيعه در بحرين فراهم آمدند و از دين بگشتند و گفتند : « پادشاهى را به خاندان منذر باز مىبريم » و منذر بن نعمان بن منذر را به پادشاهى برداشتند ، وى لقب غرور داشت و هنگامى كه مسلمان شد و مردم مسلمان شدند و با شمشير بر آنها تسلط يافت گفته بود . « من غرور نيستم بلكه مغرورم » عمير بن فلان عبدى گويد : وقتى پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم از جهان در گذشت حطم بن ضبيعهء قيسى با آن گروه از بنى بكر بن وائل كه مانند وى از دين بگشته بودند و آنها كه اصلا مسلمان نشده بودند و همچنان بر كفر خويش باقى بودند ، برون شد و در قطيف و حجر مقر گرفت و مردم خط را با قوم زط و سيابجه كه آنجا بودند بفريفت و كسان سوى دارين فرستاد كه مطيع وى شدند و مردم عبد القيس را كه مخالف آنها بودند و با منذر و مسلمانان كمك مىكردند از دو سوى در ميان گيرد و كس پيش غرور بن سويد برادر نعمان بن منذر فرستاد و او را روانهء جواثا كرد و گفت : « پايمردى كن كه اگر ظفر يافتم ترا شاه بحرين مىكنم كه همانند منذر پادشاه حيره باشى . » و نيز كسان