محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1244
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه پيش وى صف كشيدند . » عمهام گويد : به پيمبر گفتم : « اى پيمبر خداى ، كس من دور است و فرزند ، نيست و من پيرى فرتوت و شكستهام ، بر من منت گزار كه خدا بر تو منت نهد . » پيمبر گفت : « كس تو كيست ؟ » گفتم : « عدى بن حاتم . » گفت : « همان كه از خدا و پيمبر او گريزان است . » گويد : پيمبر بر من منت نهاد و يكى كه پهلوى وى بود و گويا على بود گفت : « مركبى از او بخواه » عدى گويد : مركب خواست ، كه پيمبر گفت بدهند و پيش من آمد و گفت : : « كارى كردى كه پدرت نمىكرد ، پيش پيمبر برو كه فلانى رفت و خير از او گرفت و فلانى رفت و خير گرفت . » گويد : من پيش پيمبر رفتم و يك زن و چند كودك نزديك وى بود و بدانستم كه شاهى كسرى و قيصر نيست . پيمبر با من گفت : « چرا از گفتن لا إله الا الله مىگريزى ، مگر خدايى جز خداى يگانه هست ؟ چرا از گفتن الله اكبر مىگريزى ، مگر بزرگتر از خدا كسى هست ؟ » و من مسلمان شدم و آثار خرسندى را در چهرهء او ديدم . شيبان بن سعد طايى از گفتار عدى بن حاتم نقل مىكند كه هيچكس از مردان عرب پيمبر خدا را چون من ناخوش نداشتند ، من سالار قوم بودم و دين مسيح داشتم و از قوم خويش يك چهارم مىگرفتم و چون ظهور پيمبر را شنيدم او را ناخوش داشتم و به غلام عرب خويش كه چوپان شترانم بود گفتم : « چند شتر آرام و چاق و كامل نزديك من نگهدار و هر وقت شنيدى كه سپاه محمد به اين ديار آمد به من خبر بده . » و او چنان كرد و شتران را بداشت . صبحگاهى غلام پيش من آمد و گفت : « هر كار كه به وقت آمدن سپاه محمد