محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1245
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خواهى كرد بكن كه من پرچمها ديدم و در بارهء آن پرسش كردم و گفتند : اين سپاه محمد است » . به غلام گفتم : « شتران مرا بيار » و چون بياورد زن و فرزند را برداشتم و گفتم در شام به همكيشان مسيحى خويش مىپيوندم و به راه حوشيه رفتم و دختر حاتم را به جاى گذاشتم و چون به شام رسيدم آنجا مقيم شدم ، پس از آن سپاه پيمبر به ديار طى رسيد و دختر حاتم را با كسان ديگر اسير كرد و پيش پيمبر خداى برد كه از گريز من به شام خبر يافته بود . گويد : و چنان بود كه دختر حاتم در چهار ديوارى نزديك مسجد بود كه اسيران را آنجا نگه مىداشتند و پيمبر بر او گذشت و او زنى زبان آور بود و گفت : « اى پيمبر خداى پدرم مرده ، و كس من غايب است بر من منت گزار كه خداى بر تو منت نهد . » پيمبر گفت : « كس تو كيست ؟ » گفت : « عدى بن حاتم . » گفت : « همان گريزان از خدا و پيمبر او ؟ » دختر حاتم گويد : پيمبر خدا برفت و مرا واگذاشت و روز ديگر بر من گذشت و من نوميد شده بودم و مردى كه دنبال وى بود به من اشاره كرد كه برخيز و با او سخن كن . » گويد : برخاستم و گفتم : « اى پيمبر خدا پدرم مرده و كس من غايب است بر من منت گزار خداى بر تو منت نهد . » پيمبر گفت : « چنين باشد ، در رفتن شتاب مكن تا معتمدى از قوم خويش بيابى كه ترا سوى ديارت برد و به من خبر بده . » گويد : پرسيدم اين مرد كه به من اشاره كرد با او سخن كنم كيست ؟ گفتند : « على بن ابى طالب است . » گويد : همچنان ببودم تا كاروانى از طايفهء بلى يا قضاعه بيامد و من كه