محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1431

تاريخ الطبرى ( فارسي )

او باز گردد . آنگاه پيش خالد آمد و گفت : « صلح مرا نپذيرفتند و بعضى از آنها بخلاف راى من بالاى قلعه ها رفته‌اند و كار آنها به من مربوط نيست . » خالد بالاى قلعه ها را بديد كه از انبوه كسان سياه بود ، و مسلمانان از جنگ وامانده بودند و اقامتشان دراز شده بود و مىخواستند فيروزمند باز گردند و نمىدانستند ، اگر مردان جنگى در قلعه باشد و جنگ ادامه يابد چه خواهد شد . از مردم مهاجر و انصار ، از ساكنان خود مدينه سيصد و شصت كس كشته شده بود . و از مهاجران و تابعان جز اهل مدينه ششصد كس كشته شده بود كه سيصد مهاجر و سيصد تابعى بود يا بيشتر . گويد : به روز يمامه ثابت بن قيس كشته شد كه به ضربت يكى از مشركان از پاى درآمد ، پاى وى قطع شده بود و پاى قطع شده را گرفت و سوى قاتل خويش افكند و او را كشت و جان داد . از مردم بنى حنيفه نيز در دشت عقربا هفت هزار كس كشته شد و در باغ مرگ نيز هفت هزار كس كشته شد . ضرار بن ازور در بارهء روز يمامه شعرى گفت كه خلاصهء مضمون آن چنين است : « اگر از باد جنوب بپرسيد از روز عقربا و ملهم سخن آرد » « هنگامى كه خون بدره روان بود ، » « و سنگها از خون قوم رنگ گرفت » « در آن هنگام نيزه و تير به كار نمىآمد » « فقط شمشير آبدار به كار بود » « اگر كفار به راه ديگر روند » « من مسلمانم و پيرو دينم » « و جهاد مىكنم كه جهاد غنيمت است »