محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1432
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« و خدا به كار مرد مجاهد داناتر است . » ابن اسحاق گويد : وقتى مجاعه به خالد گفت بيا تا در بارهء قوم خويش با تو صلح كنم ، جنگ او را خسته كرده بود ، و از سران مسلمانان بسيار كس كشته شده بود و دل به ملايمت داشت و مىخواست صلح كند و با مجاعه صلح كرد كه طلا و نقره و سلاح بگيرد و يك نيمه اسيران را ببرد آنگاه مجاعه گفت : « پيش قوم خويش روم و كار خويش را با آنها بگويم . » اين بگفت و برفت و به زنان گفت : « مسلح شويد و بالاى قلعه ها رويد » زنان چنان كردند و مجاعه سوى خالد باز آمد و گفت : « صلح را نپذيرفتند ، اگر مىخواهى كارى كن كه قوم را راضى كنم . » خالد گفت : « چه كنم ؟ » مجاعه گفت : « يك چهارم ديگر از اسيران را بگذارى و تنها يك چهارم اسيران را بگيرى . » خالد گفت : « به همين قرار با تو صلح مىكنم . » و چون كار صلح به سر رفت و قلعه ها را بگشودند جز زن و فرزند در آن نبود . خالد به مجاعه گفت : « مرا فريب دادى . » مجاعه گفت : « قوم منند ، جز اين چه مىتوانستم كرد . » سهل بن يوسف گويد : پس از جنگ يمامه مجاعه به خالد گفت : « اگر خواهى نصف اسيران را با همه طلا و نقره و سلاح بگيرى مىپذيرم و با تو نامهء صلح مىنويسم . » گويد : خالد پذيرفت و مقرر شد كه طلا و نقره و سلاح و يك نيمه اسيران را بگيرد با يك باغ از هر دهكده به انتخاب خالد و يك مزرعه به انتخاب وى ، بر اين قرار كار صلح سر گرفت و خالد او را رها كرد و گفت : « تا سه روز فرصت داريد ،