محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1427

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بر ضرر كافران بود ، خالد گفت : « اى مردم ! صفها را مشخص كنيد تا شجاعت هر قوم را معلوم داريم و بدانيم خلل از كجا مىآيد . » پس مردم حضرى و باديه نشين و اهل قبايل از همديگر مشخص شدند و هر قوم با پرچم خويش ايستادند و همگان به جنگ پرداختند . باديه نشينان گفتند : « اكنون ضعيفان و زبونان بيشتر كشته مىشوند » و بسيار كس از حضريان كشته شد و مسيلمه ثبات ورزيد و كافران به دور او حلقه بودند و خالد بدانست كه تا مسيلمه زنده است جنگ ادامه دارد و مردم بنى حنيفه را از فزونى كشتگان باك نبود . بدين سبب خالد شخصا پيش رفت و چون جلو صف دشمن رسيد ، هماورد خواست و نام خويش را ياد كرد و گفت : « من پسر وليد العودم ، من پسر عامر وزيدم » سپس شعار مسلمانان را كه يا محمدا بود به بانگ بلند بگفت و هر كه با وى رو به رو شد كشته شد . خالد رجز مىخواند و مىگفت : « من فرزند مشايخم و شمشيرى سخت دارم » و هر كس با وى رو به رو مىشد از پا در مىآمد ، و مسلمانان نيرو گرفتند و به نابودى دشمن پرداختند و چون خالد به نزديك مسيلمه رسيد بانگ برآورد . و چنان بود كه پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم فرموده بود : « مسيلمه شيطانى دارد كه هميشه به فرمان اوست و چون شيطانش بر او مسلط شود دهانش كف كند و گوشهء لبانش چون دو مويز شود و هر وقت قصد كار خيرى كند شيطانش مانع او شود هر وقت به او دست يافتيد امانش مدهيد . » چون خالد به مسيلمه نزديك شد او را ثابت ديد و كافران به دور او حلقه بودند و بدانست كه تا از پاى در نيايد آتش جنگ فرو ننشيند و مسيلمه را بخواند كه بر او دست تواند يافت ، و چون بيامد چيزهايى را كه مسيلمه مىخواست بر او عرضه كرد و گفت : « اگر نصف زمين را به تو دهيم كدام نصف را به ما مىدهى ؟ » و چون مسيلمه