محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1416
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : زنى از مردم بنى حنيفه پيش وى آمد كه ام هيثم كنيه داشت و گفت : « نخلهاى ما بلند است و چاههايمان گود است ، براى نخلها و چاههاى ما دعا كن ، چنان كه محمد براى مردم هزمان كرد . » مسيلمه گفت : « نهار ! اين زن چه مىگويد ؟ » نهار الرجال گفت : « مردم هزمان پيش محمد صلى الله عليه و سلم آمدند و از گودى چاهها و بلندى نخلهاى خويش شكايت كردند ، محمد براى آنها دعا كرد و آب از چاهها بجوشيد و بر آمد و نخلها فرود آمد و انتهاى شاخ آن به زمين رسيد و ريشه كرد كه از آنجا بريده شد و نخلهاى كوچك باردار شد و رشد آغاز كرد . » مسيلمه گفت : « در بارهء چاهها چه كرد ؟ » نهار الرجال گفت : « دلوى پر آب خواست و بر آن دعا خواند آنگاه چيزى از آن به دهان برد و مضمضه كرد و در دلو ريخت و آن را ببردند و در چاهها ريختند و نخلهاى خويش را از آن ، آب دادند و سرشاخه ها چنان شد كه گفتم و باقى نخل همچنان بماند . » و چون مسيلمه اين بشنيد دلوى پر آب بخواست و بر آن دعا خواند آنگاه چيزى از آن را به دهان برد و مضمضه كرد و به دلو ريخت كه آن را ببردند و در چاههاى خويش ريختند و آب چاهها فرو رفت و نخلها از پاى در آمد و پس از هلاك مسيلمه قضيه علنى شد . نهار الرجال به مسيلمه گفت : « مواليد بنى حنيفه را بركت ده . » گفت : « بركت دادن چيست ؟ » گفت : « مردم حجاز وقتى مولودى داشتند ، آن را پيش محمد صلى الله عليه و سلم مىآوردند كه انگشت به دهان وى مىبرد و دست به سرش مىماليد . » و چنان شد كه هر مولودى را پيش مسيلمه مىآوردند كه انگشت به دهان او مىكرد و دست به سرش مىماليد بىموى و الكن مىشد ، و اين قضيه را پس از هلاك