محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1417

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مسيلمه علنى كردند . و هم به مسيلمه گفتند : « به باغهاى كسان در آى و در آنجا نماز كن چنان كه محمد صلى الله عليه و سلم مىكرد . » و او به يكى از باغهاى يمامه در آمد و نهار الرجال به صاحب باغ گفت : « چرا آب وضوى رحمان را به باغ خويش نمىدهى كه سيراب شود و بركت يا بى ، چنان كه بنى مهريه يكى از خاندانهاى بنى حنيفه كردند » و چنان بود كه يكى از بنى مهريه پيش پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم رفت و آب وضوى او را بگرفت و به يمامه آورد و آن را در چاه خويش ريخت و از آن آبيارى كرد و زمين وى كه از آن پيش بيابانى بىحاصل بود سيراب شد و پيوسته سبز بود . مسيلمه چنان كرد اما زمين كسان باير شد كه چيزى از آن نمىروييد . يك بار نيز مردى پيش وى آمد و گفت : « براى زمين من دعا كن كه شوره زار است ، چنان كه محمد صلى الله عليه و سلم براى زمين سلمى دعا كرد . » مسيلمه گفت ، « نهار ! اين چه مىگويد ؟ » نهار الرجال گفت : « سلمى پيش پيمبر خدا آمد كه زمينش شوره زار بود و پيمبر براى او دعا كرد و دلو آبى به دو داد و آب به دهان كرد و در آن ريخت و چون آب را در چاه خويش ريخت و زمين را آب داد خوب خوب و شيرين شد . » مسيلمه نيز چنان كرد و مرد برفت و آب دلو را در چاه خويش ريخت و زمينش را آب گرفت و هرگز خشك نشد و حاصل نياورد . يك بار نيز زنى بيامد و مسيلمه را به نخلستان خويش برد كه براى آن دعا كند و در روز جنگ عقرباء همه خوشه هاى آن خشك شد . قوم مسيلمه همه اين چيزها را بدانستند و معلوم داشتند ، اما تيره روزى بر - آنها چيره بود . عمير بن طلحه نمرى گويد : پدرم به سوى يمامه رفته بود و گفته بود : « مسيلمه