محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1396
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد الرحمن بن قيس سلمى گويد : وقتى ابو شجره به مدينه آمد شتر خويش را در محلهء بنى قريظه بخوابانيد و آنگاه سوى عمر آمد و وقتى رسيد كه از مال زكات به مستمندان مىداد و گفت : « اى امير مؤمنان به من نيز بده كه محتاجم . » عمر گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « ابو شجره بن عبد العزى سلمى . » عمر گفت : « دشمن خدا ! مگر تو همان نيستى كه در شعر خويش گفتى : « نيزهام را از گروه خالد سيراب كردم و اميدوارم كه پس از آن عمرى دراز داشته باشم . » اين بگفت و با تازيانه به جان وى افتاد و به سرش مىزد كه بگريخت و از دسترس عمر دور شد و بر شتر خويش نشست و به سرزمين بنى سليم رفت . سخن از بنى تميم و قضيهء سجاح دختر حارث بن سويد قصهء بنى تميم چنان بود كه وقتى پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم در گذشت عاملان خويش را بر آنها گماشته بود زبرقان بن بدر عامل طايفهء رباب و عوف و ابناء بود ، سهم بن منجاب و قيس بن عاصم عامل مقاعس و بطون بودند و صفوان بن صفوان و سبرة بن عمرو عامل بنى عمرو بودند : صفوان عامل بهدى بود و سبره عامل خضم بود كه دو قبيله از بنى تميم بودند . وكيع بن مالك و مالك بن نويره عاملان بنى حنظله بودند : وكيع عامل بنى مالك بود و مالك عامل بنى يربوع بود . و چنان شد كه وقتى صفوان از در گذشت پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم خبر شد زكات بنى عمرو را كه او و سبره عامل آن بودند سوى ابو بكر آورد و سبره در محل بماند كه مبادا حادثه اى رخ دهد . قيس در انتظار ماند به بيند زبرقان چه مىكند كه زبرقان با وى سر -