محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1372

تاريخ الطبرى ( فارسي )

داشت تا وارد مدينه شد اما از مسلمانان كس از شتر نيفتاد و كشته نشد . و خطيل بن اوس در اين باب شعرى گفت به اين مضمون . « بار و شتر من فداى بنى ذبيان باد » « به سبب دليرى آن شب كه ابو بكر در ريگزار ميتاخت » « كه كسان را بخواند و دعوت او را پذيرفتند » « كه خدا را سپاهيانست كه چون با آن رو به رو شوند » « دليريشان از عجايب روزگار است . » عبد الله ليثى كه قوم وى جزو مرتدان بود و با غارتيان به ذو القصه و ذى حسى آمده بودند شعرى گفت بدين مضمون : « تا پيمبر ميان ما بود اطاعت وى كرديم . » « اى بندگان خدا ابو بكر چكاره است ؟ » « آيا وقتى او درگذشت ، ابو بكر وارث وى شد » « به خدا اين تحمل ناپذير است » « چرا تقاضاى فرستادگان ما را نپذيرفتيد » « و از عواقب رد آن بيم نكرديد « آنچه فرستادگان ما مىخواستند و پذيرفته نشد « براى من چون خرما شيرين و بلكه شيرينتر از خرماست » غارتيان پنداشتند مسلمانان به ضعف افتاده‌اند و كس پيش مقيمان ذو القصه فرستادند و قضيه را خبر دادند و آنها به اعتماد گفتهء خبر آوران بيامدند و از ارادهء خداى غافل بودند . ابو بكر همه شب را به تهيهء لوازم گذرانيد و اواخر شب با سپاه روان شد . نعمان بن مقرن بر ميمنهء او بود و عبد الله بن مقرن بر ميسره بود و سويد بن مقرن دنباله دار سپاه بود و سواران با وى بودند ، صبحدمان با دشمن رو به رو شدند و دشمنان وقتى