محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1366
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه كارى نسازد ، تو برو كه از همه جوانتر و نيرومندترى » گويد : و من شمشير خويش را پيش آنها نهادم و وارد شدم كه به بينم سر اسود كجاست ، چراغ مىسوخت و او در ميان بسترها خفته بود كه در آن فرو رفته بود و ندانستم سرش كجاست و پايش كجاست ؟ زنش كنارش نشسته بود و انار به او مىخورانيد تا بخفت و من به او اشاره كردم كه سرش كجاست و او به جاى سرش اشاره كرد ، و من برفتم و بالاى سرش ايستادم و نمىدانم صورتش را ديدم يا نه كه ناگهان چشم گشود و مرا ديد با خود گفتم اگر براى برداشتن شمشير بروم بيم هست كه كار از دست برود و كسانى را براى حفظ خود بخواند . و چنان بود كه شيطان اسود ، حضور مرا گفته بود و او را بيدار كرده بود ، اسود گيج بود و شيطان به زبان وى با من سخن كرد و به من مىنگريست و خرخر مىكرد ، با دو دست به سر او زدم و سرش را به يك دست و ريشش را به دست ديگر گرفتم و گردنش را پيچيدم و كوفتم و خواستم پيش يارانم برگردم اما زن در من آويخت كه خواهرتان را و خيرخواهتان را رها مىكنى ؟ گفتم : « به خدا او را كشتم و از شرش آسوده شدى » آنگاه پيش دو رفيقم رفتم و ماجرا را به آنها خبر دادم . گفتند : « برگرد و سرش را جدا كن و بيار » بازگشتم ، اسود صدايى نامفهوم داشت ، دهانش را ببستم و سرش ببر را بريدم و پيش دو رفيقم بردم و با هم برون شديم و به منزل خويش رفتيم كه و بر بن يحنس ازدى آنجا بود و با هم بر قلعه اى بلند رفتيم ، و و بر بن يحنس بانگ نماز داد . آنگاه بانگ زديم كه خدا عز و جل اسود كذاب را كشت و مردم فراهم آمدند و سر را بينداختيم . و چون ياران اسود اين را بديدند بر اسبان خويش نشستند و هر كدامشان نوسالى از فرزندان ما را از خانه اى كه آنجا بودند بگرفتند و در تاريكى صبحدم ديدمشان كه